سلام

ما یک چند روزی سرمون شلوغ بود و ۵شنبه عقد دائی کوچیکه بود و به خوشی گذشت و جاتون خالی.

مانی گردویی عزیز فوق العاده شیطون و بانمک شده. ظهرها مامانم مانی رو می برن دمه دره خونه و از گربه های کوچمون یک پذیرایی مفصلی انجام می دن. به همین خاطر تا دره خونمون رو باز می کنیم گربه ها از در و دیوار همسایه ها می پرن پائین و می شینن دره خونمون و  به صورتهای مختلف دلربایی می کنن تا قطعه گوشتی یا سره ماهی یا چیزی نصیبشون بشه.

این میون مامان گرامیم اذیت می شه که باید دره خونه رو هر روز آب و جارو بکشن و مانی خوشحال.

بهش که می گیم چند تا گربه دره خونه بود ۳ تا از انگشتهاشو می یاره بالا و ذوق می کنه.

تا حدودی رنگ قرمز و سبز  رو یاد گرفته و اونم به لطف چراغهای طولای مدت راهنمایی و رانندگی.

تا می رم روی وزنه که کاهش وزن ۵/۲ کیلویی خودم رو ببینم می پره منو می کشه پائین و خودش می ره رو وزنه و می گه ۲.

کبابیه. بدو بدو.

2ajuhrl.jpg

11j64vs.jpg

33p3or8.jpg

   مانی در حمام

14wg076.jpg

51veqt.jpg

****

سفر خدا به زمين

روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چهمی کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گلهگاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست ومن یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آوردهام. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنمتنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزودارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفندوهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم وهرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت میبینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینه اش شد و به سفرخود ادامه داد.

******
رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفتبنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زدو گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خرابعشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزوییداری بلکه بر آورده اش کنم . عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برساناما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوشباشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصهدر کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصالعشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت

******
مدتها رفتو رفت... تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خوردکه در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپرنشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفتاینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم. خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوختبگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! منهیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگرخواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی درچشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواستهدارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجایک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگرمی خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!

/ 27 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيد عليرضا شمس نيا

سلام از اينکه به من سرزديد ممنون خوشحال می شوم شما وبلاگم را لينک کنيد برای کوچولويتان آرزوی سلامتی داريم

مدار صفر درجه

شنام مانی جون آقا کوچولو هميشه به کباب و حموم و از اين جور حرفها

مدار صفر درجه

كاش مي شد از ميان ژاله ها جرعه اي از مهرباني را چشيد در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نامهرباني را نديد كاش ميشد با محبت خانه ساخت يك اطاقش را به مرواريد داد كاش مي شد آسمان مهر را خانه كرد و به گل خورشيد داد كاش ميشد بر تمام مردمان پيشوند نام انسان را گذاشت كاش مي شد كه دلي را شاد كرد بر لب خشكيده اي يك غنچه كاشت كاش ميشد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد كاش مي شد مثل قوهاي سپيد از لب درياي مهرش آب خورد كاش ميشد جاي اشعار بلند بيت ها راساده و زيبا كنم كاش مي شد برگ برگ بيت را سرخ تر از واژه رويا كنم كاش ميشد با كلامي سرخ و سبز يك دل غمديده را تسكين دهم آپیم

آرزو مامان ترنم

مامان نورا

سلام مانی گل.عروسي دايی جون مبارکه. من نورا هستم . و یه دو ماهی از تو کوچیکترم . تازه صاحب يه وبلاگ شدم و دارم می چرخم و برای خودم دوستای گلی مثل تو پيدا می کنم . خيلی دلم خوشحال می شه اگه به وبلاگم سر بزنی و من رو از تنهايی در بياری . درضمن مامانم از اين قصه ای که مامانيت نوشته خيلی صورتش شاد شد و کلی خنديد ، ولی راستش من که چيزی نفهميدم . منتظرت هستم ، به من سر بزن و اگه دوست داشتی منو از دوستای خودت کن .

مامانی وروجک

سلام چه عکس های قشنگی!!!! عروسی خوش گذشته ؟! مانی رقصيد؟!

مريم

صفا جون تنبل شدیا مثل خودم