Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام دوستای خوبم.
    چند وقتیه که حوصله نوشتن ندارم و اصلا فراموش می کنم که چیزی بنویسم.
از اینا گذشته شبه عیده. یک عالمه کار ریخته رو سرم و منم هیچ کدوم رو انجام ندادم. هر سال این موقع من سفره هفت سینم آماده آماده بود و الکی از روی بدجنسی به همه می گفتم من هنوز فکری واسه هفت سین نکردم ولی امسال واقعا واقعا هیچ کاری نکردم. تا میام کمی خمیر درست کنم و بشینم که چیزی درست کنم این گردو خان قل می خوره و میاد پیشمو ذوق می کنه و همه خمیرها رو برمی داره و تکه تکه می کنه و باهاش توپ درست می کنه و یا مار می کنه و هیچ من می مونم و حوضم.یک عالمه ایده واسه سفره هفت سین دارم ولی هنوز هیچ کاری نکردم.
    مانی گردویی فوق العاده پسر شیرین و احساساتی شده. همش بغلمون می کنه و هی بوس می کنه. می تونه به پدرم بگه آقا، یا می تونه بگه مامان، پدر رو هم که همون ادر تلفظ می کنه. به آب می گه با- به توپ می گه بال . ولی هنوز نمی تونه حسابی حرف بزنه ولی آهنگ زدن و خوندنش بد نیست.
    پسر کوچولوی ما عاشقه این آقایون محترم شهرداری است و تا صدای آژیر ماشین بازیافت ها رو می شنوه فوری می دوه پشت پنجره و صدای ماشین رو در میاره.
   عاشقه آهنگهای اندی یا افشین یا منصور و هنگامه است و در هر حالی که باشه تا تلویزیون یک آهنگ رقصی بگذاره فوری هر چی تو دستشه می گذاره پائین و می رقصه و تازه یاد گرفته با ابروهاشم می رقصه و می خنده.
 

درد دل

    ما یک همسایه داشتیم که خداراشکر دیگه نداریم و مارا از دیدارشون محروم کردن و رفتن که فیض به بقیه همشهریهایمان بدهند. آقا این خانمه ۴۰سال و اندی داره و خودشو از من کوچیکتر فرض می کنه. خونه دار هم هست ولی رحمت به خونه خانمهای کارمند. من از صبح تا شب تو خونه نیستم ولی تا میرم خونه یک لحظه نمی شینم و همش کار می کنم. این خانم خانه دار تنها کاری که نیم کرد خانه داری بود. حالا که رفته می بینم روی دیوار جای لکه های توپه که فرزندشون توپ خاکی و گلی رو می زده به دیوار و بازی می کرده ولی یک دستمال روش کشیده نمی شده و حتی اعتراضی هم به این عمل نی کردن.... نمی دونم مردم تو گند و کثافت چطوری می تونن زندگی کنن و تازه ادعای باکلاسی و ... می کنن.
از بس دلم از دسته این خانمه پر بود اینجا حرفمو زدم که لااقل کمی راحت بشم. با عرض شرمندگی. من قربونه تمومه خانمهای خونه دار برم که اولیشون مامانه خوشگلمه و .....

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |