Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

    روزها گذشتند ... یکی پس از دیگری و اینک صفحه ی تقویم 1095 روز در کنار تو بودن را برایم به ارمغان آورده است ... سالگردی مقدس از اتمام سومین سال کنارت بودن ... و آغاز چهارمین سال ... امروز گویی صفحه ی تقویم می درخشد ... گویی هوا زیباتر و ملموس تر از همیشه اکسیژن نثار می کند ... گویی خورشید چنان می تابد که می خواهد رخت سرد زمستانه را به یغما ببرد ... امروز همه ی سلولهای جان من نیز شعفی بی نظیر را تجربه می کند ... می گویند سه سال نخستین زندگی مهمترین سالهای با هم بودن است ... می گویند همه ی یکی شدنها در سه سال اول رخ می دهد ... چه !! می دانم من و تو مدتها پیش یکی شدن را تجربه کردیم ... اما مهربانم ... سه سال نخستین هم با سربلندی پشت سرگذاشته شد ... به همت من و تو ... به شوق بودن و لمس دستانت روزهای تلخ و شیرین زندگی را گذراندم و می دانم تو هم چطور مردانه گذشتی از همه ی عیوب و اختلافات فکری من ... و این مهم را من و تو آنچنان با عشق انجام دادیم و آنچنان تکیه بر بودن هم ، همه ی پستی و بلندیهای راه را پیمودیم که گویی یک جسم بودیم ... هر چند هرگز فراموش نخواهم کرد تو ستون بودی و من هیچ تکیه گاهی به وسعت مهربانی تو پیدا نکرده و نخواهم کرد ... هیچ تکیه گاهی به وسعت امنیت دستانت و مردانگی شانه هایت ... هیچ تکیه گاهی به وسعت دوست داشتن هایت ... نمی دانم من تا چه حد برایت آن بوده ام که می خواستی ... نمی دانم تا چه حد توانسته ام آرامش و امنیت بودنم را نثارت کنم ... اما همه ی تلاش و افکارم از برای فراهم کردن این مهم بوده است ... و اینک در آغاز این سالگرد مقدس خنده های مست و کودکانه ی موجودی را به جشن نشسته ام که هجده ماه است همه ی زیبایی های بودن را برایم تکمیل نموده است ... و بر خود می بالم که تو ... پدر فرزند منی ... و خدای را به پاس تمامی نگاه ها و نعمت هایش سپاس می گویم و از او می خواهم همیشه کنارمان بماند ... آغاز چهارمین سالگرد یکی شدنمان بر ما مبارک

 

صفای تو

 

 

    مانی ۱۸ ماهه با بابا زرافه کاردستی پدرم

پی نوشت:  فردا می خوام بریم واکسن ۱۸ ماهگی مانی رو بزنیم و من مرخصی هستم و به همین دلیل امروز این متن رو نوشتم.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۸/٢٧ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |