Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام

امروز ۶/۶/۸۶ است .

مامان و پدرم و برادرم رفتن شمال عروسی پسر عمه ام مهرزاد. خوش به حالشون. ما هم بنزینمون تمام شده و همون یک خرده را گذاشتیم واسه رفت وآمد به سره کار و نتونستیم بریم. البته مرخصی گرفتن هم خودش خیلی ناجور بود.تو این ماه یک عالمه مرخصی گرفتم و دیگه نمی شد مرخصی بگیرم.

به هر حال سه روز خیلی خوبی رو در پیش داریم که می تونیم سه تایی من و آقای همسر و مانی خوشگلم با هم باشیم. ولی حیف که مامانم و پدرم پیشمون نیستن.

وبلاگه همسن های مانی رو که می خونم می بینم همشون می تونن حرف بزنن و یک چیزایی می گن ولی مانی تمامه حرفی که می زنه مامانه که اونم در مواقع شیر خوردن. البته قبلا چیزهای دیگه هم می گفت مثل آب . توتو . آقا یا ... ولی حالا دیگه اصلا و فقط آهنگ اون کلمه رو می گه . مثلا همش بهم می گه عزیزم ولی فقط آهنگشو می گه .

عاشق رقصیدنه. دیشب خونه یکی از دوستام سپیده مهمونی دعوت بودم. اونجا هم پر بود از دوستای خوشگل و  عزیزم. تا صدای آهنگ بلند شد. گردو غلتید اومد از مبل پائین و شروع کرد به رقصیدن.

تازگیها نمی تونم عکسی رو آپلود کنم. صفحه تینی پیک عکسی رو آپلود نمی کنه. نمی دونم اشکال از کجاست . پس نمی تونم عکسهای جدید مانی رو بگذارم.

پس بدونید که خیلی به فکرتونم و همیشه هم دوستون دارم.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/٦ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |