Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام

۲۸ مرداد عروسی یکی از دوستای خوب آقای همسر بود. جای همگی خالی خیلی خوش گذشت. مجبور شدم مانی رو همراهه خودم ببرم ولی خدارا شکر از ساعته ۵/۸ تا ساعته ۳ صبح که عروسی بودیم مانی در آرامش کامل توی کالسکه اش خوابیده بود و توی اون صدای بلند ارکستر از خواب بیدار نشد و فردا صبحش ساعته ۵/۶ از خواب بیدار شد و منو آقای پدر رو که غرقه خواب بودیم بیدار کرد.

۲۹ هم عقد یکی از دوستای خوب و عزیزه خودم، اعظم جان بود که باز مانی رو همراهه خودم بردم ولی چشمتون روز بد نبینه . از اول تا آخر توی بغله من بود و تا با کسی صحبت می کردم و اگه کسی رو بوس می کردم گریه می کرد و می خواست فقط ماله اون باشم و بهش برسم.

یک سورپرایز خیلی قشنگ هم روز ۲۹ داشتم.

ساعته ۴ که داشتم آماده می شدم برم عقد و مانی هم ناآرومی می کرد، تلفن همراهم زنگ زد و یک خانمی با صدای گرم و ملیحی باهام صحبت کرد. می دونید کی بود!!!!

ندا جون مامانه روبین خوشگلم که برای چند روز اومده بودن ایران و این خانم  بامعرفت هم با من تماسی گرفت. از شنیدن صداش اونقدر خوشحال شدم که هول شده بودم. کاشکی می تونستم ببینمش.

به هر حال ندای عزیز دوست دارم و آرزوی شادی و سلامتی برات دارم.

مانی کوچولو خیلی لاغر شده. به خاطر این مریضی هایی که گرفته و به خاطره قد کشیدنش.

وزنش هنوز همون ۱۲ کیلو است که ۲۵۰ گرم کم شده و قدش ۸۶ سانته.

از دکتر و سلمونی به شدت می ترسه و به خاطر موهای بلندش دیگه اسمشو باید عوض کنم و بهش بگم علی بابا .

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/۳٠ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |