Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام

این سه روز تعطیلی خیلی خوش گذشت.

روزه اول که ۲ تا از دوستای خوب پدرجون با خانماشون اومدن خونمون و منم پا به پای اونا تا ساعته ۲ بیدار موندم و مامان صفا حسابی خانم شده بود و کلی غذا و دسر و پیش غذا و پس غذا و ..... درست کرده بودن.

روزه دوم رو من بیشتر تو عالمه هپروت بودم و فقط هی پا می شدم شیر می خوردم و دوباره لالا. و شبش رفتیم عقد پسر خاله پدرم و کلی من اونجا رقصیدم. و میون دست و پای رقصنده ها من مشغوله شکلات جمع کردن بودم ولی بعد که میومدم پیش مامان صفا با نگاهه غضبناک مواجه می شدم و بعد متوجه شدم که من باید اون ورق سبز و قرمزها رو هم که می ریختن روی زمین رو هم جمع می کردم تا مامانی خوشحال می شد.

روز سوم هم به اتفاق مامان و آقا و دایی کیاوش و ۲ تا دایی مامان صفا و مامان جان مامانی رفتیم پیک نیک. اونجا پر بود از درخت و مارمولک و پرنده و منم تا تونستم آب بازی کردم.

جای شما خالی . خوش گذشت. 

من کامل دیگه می تونم برقصم. مامانم می گن خیلی وابسته شدم .

اینجا پل جویی اصفهانه که الکی برداشتن جوی وسطشو با سیمان پر کردن.(گفته های مامان صفا)

این منم .ببینید چقدرحرف گوش کنم

من و پدرجون -پیک نیک

 

اصلی رو داشت یادم می رفت. این کادوی مامان صفا به مناسبت روزه تولدش از پدرجونه.من گلا رو تو ۱ دقیقه پرپر کردم.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٢۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |