Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام

یک خبر خوب بدم که مانی کوچولوی ما چند وقتیه که نیاز به مامی نداره و ۱۰ دقیقه یکبار اعضای خانواده به قید قرعه باید ببرن آقارو دستشویی که پسر خوبی باقی بمونه و یا ببرن تو حیاط که گربه و تو تو و مورچه ببینه و یا به ماه و ستاره سلام کنه.

ایشون هم که از ذوق ماه و ستاره فقط سلام می کنه و زبونه حامل مانی مو در میاره از اینکه ایشون امرشون رو انجام بدن و بره تا ۱۰ دقیقه بعدی.

مانی فسقلی ما چند وقتیه که اشتها نداره و این واقعا منو اذیت می کنه و می ترسم ببرمش دکتر و بگه وزنش کم شده . تنها چیزی که مانی به خوردنش علاقه نشون می ده و یک کمکی می خوره جوجه کباب، ماهی کباب، سوپ رشته و ماکارونی است.

موندم بااین اشتها چیکار کنم؟

به بازی شانس دعوت شدم:

۱- اولین شانسی که آوردم اینکه سالم به دنیا اومدن و چشم و گوشه شیطون کور و کر تا حالا واسه بیماری خطرناکی بیمارستان بستری نشدم.

۲ - دومین شانسم داشتن پدر و مادر و برادری خوب ومهربون است که منو از صمیمه قلبشون دوست دارن.

۳- شانس به دست آوردن همسر خوب و مهربون و صادق و پاک که واقعا تو این مورد خوشبختم.

۴- داشتنه پسری سالم و خوشگل که شیرینی زیادی با خودش به خونه خودمون و پدر و مادرامون داده.

۵- شانس اینکه خدا و پدرم بهم فرصتی دادند که درس بخونم تو رشته ای که دوست داشتم و بتونم برم سره کار و با همسرم زندگی خوبی داشته باشم.

***************                   *****************

     زندگی کم و کاستی و بالا و پائینی زیادی داره . اگه بخواهیم که سطحی به اون نگاه کنیم واقعا زندگی بدی رو گذروندم که توش مرگ برادر و بیماری قلب پدر و بیماری خطرناکه مادر و ... بوده ولی به شکر خدا بیماری ها خوب شدند و داغ برادر هنوز مونده ولی اگه بخواهیم عمیق به اون نگاه کنیم همین که پدر و مادر و برادر و همسر و پسر و خانواده همسر سالم و خوبی دارم این خودش بزرگترین شانسه.

دلم می خواد تمومه دوستای خوبم بیان و شانس هاشون رو بنویسن ولی اگه اسم لازمه فکر می کنم مامانه محیا گلی - مامان مانی ، پروانه جون- مامانه پرنیا و پریناز، الناز جون مامانه دل آرام جونم - رو باید دعوت کنم.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |