Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

صبح یکشنبه ساعت 6 صبح... بیست و چهارم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج در حالیکه هنوز حالت تهوع نه ماهه ی بارداری را با خود یدک می کشیدم از خوابی پر از اضطراب همراه با شادی بی وصفی بیدار شدم ... طبق دستور پزشک مجاز به خوردن صبحانه نبودم ... آقای همسر هم از اضطراب آمدن فرشته ی کوچولو نمی توانست چیزی میل نماید ... هر دو بدون صبحانه به همراه پدر و مادر آقای همسر راهی بیمارستان سپاهان اصفهان شدیم  ضمن اینکه پدر و مادر و برادر من نیز در بیمارستان انتظار حضور ما را می کشیدند ... پس از طی مراسم اداری و پذیرش بیمارستان لباس سبز رنگی به تن کرده و در اتاق ، منتظر حضور دکتر شدم ... ساعت به ده صبح رسید و یکی از هم اتاقیهای من عمل زایمان را انجام داد ... اما ما هنوز در انتظار آمدن دکتر بودیم ... ضمن اینکه هیچ کس اجازه ی دیدار با من را نداشت ... حتی مادرم ... ساعت از ظهر هم گذشت و حدود ساعت یک بود که پرستار بخش نام فامیلم را صدا کرد و از من خواست به همراهش بروم ... به نزدیک در ورودی زایشگاه که رسیدیم آقای همسر به همراه مادرش و مادر عزیزم پس از طی هفت خان رستم ... توانسته بودند به آنجا بیایند ... تنهایی و اضطراب قبل از زایمان باعث شد که من با دیدن آنها چنان گریه ای سر دهم که تمامی نداشت ... دکتر متخصص پس از دادن اطمینان از عملکرد جراحی سعی در دادن آرامش به من داشت ... پس از چند دقیقه من به حالت بیهوشی رفتم ... نیم ساعت بعد یعنی ، ساعت 1:30 ظهر ... پسر کوچولوی من ... که هنوز از جنسیت او بی اطلاع بودم چشمهای قشنگش را باز کرد و قدم در زندگی من و آقای پدر گذاشت ... بعد از به هوش آمدن ... مرا به بخش انتقال دادند ... آقای همسر به همراه بقیه ی اعضای خانواده در انتظار من بودند ... از سلامت کودک اطمینان حاصل کردم تا خود او را نزد من آوردند ...

حس مادر شدن ... حس لمس دستانی که نه ماه سلول به سلول همراهیش کردم ... لمس گونه های کودکانه اش ... بوی تنش ... شنیدن صدای آرام و کودکانه اش ... همه و همه آرزوهایی بود که نه ماه با حمل جسم کودکانه اش با خود به یدک کشیده بودم ... حالا او در آغوش من بود ... پسر بچه ای زیبا و دوست داشتنی و مقدس ... اوج قدرت خدا ... انگار خداوند ،  تمام نعمت هستی را روانه ی زندگی ما می کرد ... حس زیبای مادر شدن در حال شکل گیری بود ... من کودکی در دست داشتم که هدیه ی خدواند و ثمره ی ازدواج من با مرد زندگی ام بود ... من مقدسترین خلقت خداوند را در دستان خود گرفته بودم و از شرم نگاه پر از پرسش اطرافیان ... فقط نگاهش می کردم ... اما در دل گویا حس مادر شدن ... حس دوست داشتن های مادرانه ... و لیاقت مادر بودن ... را تجربه می کردم ...

 

کودک یک روزه ی من اینک ...

دوازده ماه است که نور را برای زندگی ما به ارمغان آورده ... او می خندد و رشد هفتمین دندان شیری اش را تجربه می کند ... دستانش را به هر تکیه گاهی می گیرد و بر زمین قدم می گذارد ... کودک یکساله ی من ... با آمدنش زندگی شیرین من و پدرش را شیرین تر کرد ... و ما ... برای آینده ی روشن و خوب بودن های همیشگی ات ... از خداوند طلب یاری داریم ... مانی عزیز مامان ... نمی دانم چند سال دیگر این متن را خواهی خواند ... شاید وقتی می خوانی سرنوشت صفحه های زیادی رقم زده باشد ... می خواهم بدانی ... عاشقانه دوستت دارم و همه ی تلاشم را برای شاد بودن ... سالم بودن و آموزش تو به کار خواهم برد ... می خواهم بدانی پدرت ... عاشقانه تر از من همیشه تکیه گاهی است برای خستگی ها و تنهایی هایت ... دستان پدر و من همیشه به روی تو باز است ... کودک قشنگم ... خدای را باز هم با خاطر داشتن تو سپاس می گویم و با کمال افتخار اندام کودکانه ات را در آغوش می کشم و در گوشت زمزمه خواهم کرد :

 

     بزرگترین و مقدس ترین هدیه ی خدواند ... بودنت را شکر و جشن تولدت بر ما مبارک

قربونت برم تو زندگی منی

TinyPic image

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢۳ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |