Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام به همه دوستای خوبم .

    باید از برخی از دوستان معذرت خواهی کنم  که نتونستند عکسها رو ببینند . فکر کنم اشکال از کار من بوده که حجمه عکس رو زیاد پائین نیاوردم. انشاالله تو عکسای بعدی جبران می شه .

    مانی چند وقته که خیلی کارای بامزه می کنه   و دیگه برای خودش آدم بزرگ شده. بای بای کردنو یاد گرفته  . حتی پشته تلفن که بهش بگیم خداحافظ و بای بای دستشو تکون می ده. اینقدر ناقلاست که هر چی بهش بگیم بگو مامان و یا دد یا آقا .... نمی گه ولی وقتی حسابی مثلا تشنه اش بشه می گه آبو یا اگه شیر بخواد می گه مامان و به وقت حرف می زنه و این یک مورد رو به پدرش رفته که زیاد اهل حرف زدن نیست. ولی همیشه می خنده . یک کاری که یاد گرفته زبون در آوردنه و نمی دونه باید کی دربیاره و به خاطره همین بیشتر مواقع نوکه زبونش به صورت کج بیرونه .

    همیشه تا از سره کار میومدم خونه مانی تا منو می دید از تو بغله پدر و مادرم فوری جیغی می کشید و می پرید توی بغله من  و سرشو می گذاشت رو شونم و هی با دستش می زد پشته کتفم . ولی چند روزه تا میرم خونه،‌ منو که می بینه می خنده و شاد می شه  ولی به همون کار قبلیش ادامه می ده و یا از بغله مامانم پائین نمی یاد و فقط به وقت شیر خوردن میاد تو بغلم.

   همش دلش می خواد بره لای مبلها و زیر میز ناهارخوری و ... دالی بازی کنه . عاشقه اینه که مهمون بیاد خونمون و از هیچکسی غریبی نمی کنه و پابه پای مهمونها تا ساعت ۱ یا ۲ می شینه . اگه یک وقتی جایی جعبه دستمال کاغذی رو ببینه ، اول همشو در میاره و تکه تکه می کنه و در یک عملیات سریع همشو می کنه تو دهنش. برنامه ای داریم از دسته این خوردن اشیاء توسط مانی.

   چند وقت پیش بردمش دکتر و گفتم که شب تا صبح چه خواب و چه بیدار دلش می خواد شیر بخوره (ضمن اینکه من صبح ها با چشمانی پف آلود و مملو از خواب می رم سره کار)   و اصلا سیره ولی می خواد بازم شیر بخوره. دکتر هم گفتن عادت کرده و چند شب بهش شربت دیفن هیدرامین بده و آرامش بخشه و می خوابه و در ضمن عوارضی نداره برای بچه، ولی من نمی دادم بهش چون می گفتم آخرش دارو است و بچه گناه داره. تا اینکه پریشب چند تا از دوستامون اومدن خونمون و من به خاطره اینکه این شیطونک بخوابه یک قاشق چایخوری بهش دادم،‌ولی ....  تا ساعته ۲ بیدار موند و با من ۵/۲ خوابش برد. اینم از ضد داروی خواب آور ما.

    آقای همسر عزیز هم  دو روزه شدیدسرماخورده  و مانی رو نمی تونه بغل کنه. انشاالله که زودتر خوب بشه که خیلی بده مرده خونه مریض بشه.

           راستی این عکس رو ببینید. خیلی برام جالب بود. چیزی در حدود ۱۵ سال این همه پیشرفت. (اشاره به متروی اصفهان که چند سالی است ..... که دارن می سازن و هنوز ساخته نشده)

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |