Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام سلام . خوبین. من اومدم یواشکی مامانی  .

اینقدر اتفاق برام افتاده این چند روز که نتونستم بیام و از خودم بگم . اولیش این بود که یکروز با مامان و پدرجون رفتیم یک جایی که خیلی قشنگ بود  و یک عالمه از دوستای پدرجون هم اومده بودند و خیلی همه با هم می خندیدند و چند تا از آدمای اوجا از من خیلی عکس می گرفتن و منم فقط نگاهشون می کردم  و هر چی مامان می گفت که بخندم و قلقلکم می داد من نخندیدم .(آخه نباید برای همه بخندم که). بعدش هم یک آقا پسری اونجا بود که اسمش صدرا بود و اون اصلا با من بازی نکرد و می یومد کالسکه منو می برد این طرف و اونطرف ولی اصلا باهام بازی نکرد. 

اتفاق بعدی این بود که یکروز که همه مردم گریه و زاری می کردند و می گفتند که روز شهادت امام حسینه. ما رفتیم خونه مامان جون و آقاجون و اونجا آش نذری می پختن و عمه مهوش هم دور از چشم مامانی یک کمی با انگشتش به من آش داد و چقدر خوشمزه بود . تازه اون روز خرما هم کمی خوردم. سیب زمینی خورش نذری رو هم خوردم و روز جهانی بخور بخور بود  .

بعد براتون بگم که من خیلی دلم می خواد رانندگی کنم ولی پدرجون دعوام می کنه  و نمی ذاره که من پشت فرمون بشینم و هر وقت سواره ماشین می شیم  من همش می خوام برم تو بغله پدرجون و رانندگی کنم و مامان صفا منو سفت می گیره و نمی دونم چیکار کنم . فکر کنم مجبورم می کنن که یکروز کلید رو بردارم و خودم برم سوار ماشین بشم و .....

راستی تا حالا کنترل تلویزیون و ... را خوردین. خیلی خوشمزه است .

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |