Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام دوستای خوبم  .

 

بالاخره بعد از کلی پشت گوش انداختن و وقت نکردن و ...... آخرش ۱۶ دی که مانی هفت ماه و سه هفتش می شد ، گردو رو بردیمش آتلیه و ازش عکس گرفتیم . تازه من خیلی باکلاس گفتم می بخشید اتاق مخصوصه عکس از کودک دارین و آقای عکاس فرمودند یعنی چه؟ گفتم پس من می تونم اسباب بازی با خودم بیارم که باهاش عکس بیندازید و ایشون فرمودند بله. تا رفتیم داخل آتلیه که مثلا یکی از بهترین آتلیه های اصفهان(شروین) استَ ، ‌دیدم یک مبل کوچولو گذاشتن اونجا و می خوان که از کودک اونجا عکس بگیرن. من و پدرجون هم دیگه این شکلی شده بودیم. .

تو آتلیه هم آقا خندشون نمی یومد  و من دست به کار شدم و پشته سره آقای عکاس انواع و اقسام شکلکها و اداهایی رو که بلد بودم رو در آوردم تا لبخندی کوچک روی لبهای شازده بنمایانم . و حیف که آقای عکاس یک عکس از من نگرفت  .

فکر کنم دوباره داره دندونای بالایی کوچولو در میاد . به خاطره اینکه سیل هممونو از چند روز پیش برده و دوم اینکه ناآرومی می کنه و درد داره.   .

اینم مانی گردوی عزیز که خدا سلامتی و شادی بهش بده و همیشه برامون زنده بمونه.

چند روزیه اینقدر بی فکر و بی احتیاط شدم . پریروز تا از بیرون اومدیم مانی تو بغلم بود تا از ماشین آوردمش پائین یکهو دره ماشین خورد پائینه چشمش و کمی کبود شد . تا رفتیم تو خونه نشوندمش رو زمین و رفتم تو آشپزخونه و برگردم اونم اومد دلبری کنه سرشو برد عقب و با پس کله خورد زمین و صدای مهیبی داد . دوباره دیروز اسباب بازی خورد تو پیشونیش و جاش موند . خدایا به خیر بگذرون .

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٢٤ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |