Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام.

    این مانی گردوی ما چند وقتیه که رفته توی ۸ ماهگی  و برای خودش بلایی شده.  شبه یلدا هم یک دونه دندون کوچولو فک پائین درآورد که باعثه شادیه زیادی برای هممون شد. حالا دیگه با این دندون می خواد همه چیزو بخوره. عاشقه سیب خوردنه و دیگه ظرفه میوه نمی تونیم جلوش بگذاریم . به خاطره اینکه فوری حمله ور می شه و شروع می کنه به خوردن و اگه جلوشو نگیریم سیبو کامل خراطی می کنه و می خوره .

   عاشق از خواب پاشدنشم . هر موقع از خواب پا می شه به جای اینکه گریه کنه ، فقط به اطراف نگاه می کنه و اگه من یا پدرجون یا کسی دیگه کنارش باشیم شروع می کنه به خندیدن . فقط می خواد بازی کنه و عاشقه توپه . عاشقه اینه که بذاریمش توی روروک یا کالسکه یا کارتنش و یا بغلش کنیم و تمومه خونه رو و توی کمدها و کشو ها و جاهایی که دستش بهش نمی رسه رو نشونش بدیم . خیلی هم قلقلکیه و تا به پهلوهاش و یا کفه پاهاش دست بزنیم فوری می زنه زیر خنده .

    جدیدا هم اگه کسی جلوش گریه کنه و دستشو بگذاره روی چشمش و یا صدای گریه در بیاره زودی اول هی دست طرفو از روی صورتش برمی داره و از خودش صدا در میاره و اگه گریه ادامه پیدا کرد خودشم گریش می گیره .

    دلش می خواد راه بره و این چند روزه دستشو می گیره کنار میز و خودشو نگه می داره و می خواد راه بره. عاشقه اینه که کتاب براش بخونیم و وقتی شروع می کنیم به خوندن خودش هم باهامون همخوانی می کنه (البته به سبک خودش می زنه زیره آواز). فکر کنم خواننده بشه البته بعد از خوندن هم علاقه شدیدی داره که مزه کتاب رو بچشه  و حتی دلش می خواد بخوره.

شبها هم هر موقع می خواد بخوابه در حینه شیر خوردن صدا از دهنش در میاره و یعنی آواز می خونهاونقدر بلده دلبری کنه برای همه و جای خودشو حسابی توی دله آقاجونها باز کرده.  هر موقع پدرم یا آقاجون بغلش می کنن زودی سرشو می گذاره روی سینشون و آروم می شه.

   جدیدا دیگه صبح تا ظهر که من نیستم به هیچ عنوان شیر نمی خوره  و فقط سوپ و سرلاک و یا تخم مرغ و آب سیب  یا حریره بادومش را می خوره و ظهر که من میرم پیشش تا فردا صبح دیگه ول کن شیر خوردن نیست. دومین دندونش رو هم شبه عید قربون درآورد. حالا دیگه دندوناش اونقدر تیز شدن که اگه میوه یا چیزی بهش بدم فوری می بره و می خواد قورت بده و خیلی خطرناک شده.

هر روز داره شیرین تر می شه و پدرجون که اوایل زیاد از بچه و بچه داری خوشش نمی یومد . حالا بیاین و ببینین چطور طرفدار این فسقلی شده و می پرستتش.  تا بعد ....    

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٩ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |