Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام

    بعد ١٢ سال کار کردنه هر روزی و اینکه صبح ساعته ٧ سره کار بودن و ساعت ٢.۵ خونه بودن، این مدتی که مشغول تدریس هستم واقعا معنای زندگی را می فهمم. واقعا می فهمم که آدم می تونه کمی هم به فکر خودش باشه.

    بعضی روزها کلاس ندارم و نمی رم و تا شب هر جور دوست دارم زندگی می کنم. صبح دیر از خواب بلند می شیم با گردوی کوچولوم با هم صبحانه مفصل می خوریم و بعد هر کدوم می ریم سراغ سرگرمیهامون و بعد یک میوه ای می خوریم و بهش کمی علوم یا ریاضی یا موسیقی یاد می دم و حسابی خوش می گذره.

   آقای همسر همیشه می گفتن : نمی دونم چرا شما زنها بلد نیستید از زندگیتون لذت ببرین. بابا جان کمی بخوابید و استراحت و راحتی ولی من گوش نمی کردم ولی حالا واقعا دارم به این حرف می رسم.

    مانی گردویی عزیزم امروز ۴ سال و ۴ماه و ۴ روزته. دیروز بحث می کردیم راجع به حل شدن نمک و شکر در آب و تو هم برام توضیح می دادی و طوری برخورد می کنی که انگار تو این چیزها را داری بهم یا می دی

    همین الان که دارم این متن را می نویسم اومدی و یک برگه را بهم دادی و گفتی اینم کادوی شما. توش یک رنگین کمون و یک خونه و کوه و آب و ماهی بود. می دونی واقعا نقاشی.

   عزیزم دوست دارم . می پرستمت.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |