Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام بچه ها

بعد از چند روز قرنطینه آخرش فرار کردمو اومدم تا وقایع را براتون بگم. دلم واسه همتون تنگ شده بود، غیر از اون دوستای خوبم یک چندتا دوست جدید مثل آرش  و کیمیا هم پیدا کردم که با هم کلی دوست شدیم.

چند روز پیشا بارون شدیدی اومد تو اصفهان. زیاده زیاد. پدرجونم هم نبودش   و رفته بود مسافرت و من با مامان صفا تنها شده بودیم . رفتیم خونه مامان جون . تا داشتیم برمی گشتیم خونه، من از ترس خودمو زدم به خواب . آخه اونقد بارون اومده بود که خیابونا پر از آب بود. اگه دره ماشینو باز می کردیم آب میومد تو. منم چون دیدم از دسته این مامان خانم همه چی بر میاد و یکهو هوس می کنه شنای منو ببینه و بندازتم توی آب که شنا کنم، خودمو زدم به خواب .

تازشم روز ۴شنبه مامان خوانمی نرفت سره کار به دو علت:

    از بس که من پسره خوبیم و مامان جونم دوسم داره  و برایم غش می کنه، همیشه منو بغل می کنه  و به همین خاطر رگهای دستش پاره شدن و دکتر گفته بود باید استراحت کنی. مامانم هم منو ۴ شنبه نبرد اونجا تا مامانی استراحت کنه  و دوم هم می خواستند که منو ببرن دوباره درمونگاه تا اون خانم  دکتره به پاهام دو تا آمپول بزنه .

حالا براتون بگم  که تو سالن انتظار یک دکتر خانمی بغله باباش بود . من تا اون دختره را دیدم کلی براش ذوق کردم که برم پیشش  و تا رسیدم بهش رفتمو کاپشنشو کشیدم و جیغ واسش زدم.  پدرش هم منو سرزنش کرد که باباجان کمی یواشتر و نباید خشن رفتار کنی.  بعد خانم دکتره گفت که باید بریم داخل. داخل که رفتیم مامان صفا کلی پاهامو ماساژ داد و پدرجون برام خندید و خانمه اومدو از همون آمپول ها  کرد تو پاهام. منم جیغ کشیدم ولی تا فهمیدم که مبادا صدام بره بیرون و کسی صدای منو بشنوه ساکت شدم.

ولی کلا اینقد اونروز خوش گذشت   . مامان خانمی همینطور کنارم نشسته بود که من مبادا تب کنم. دیگه هر چی می خواستم مثل تلفن و کنترل های تلویزیون را پیشم می گذاشتن که من باهاشون بازی کنم. مامانی رفت و یکی از عروسکاش که خیلی دوست داشت برام آورد که باهاش بازی کنم، منم تا تونستم لیسش زدم . روز خوبی بود . منم حسابی شیر خوردم. اصلنشم تب نکردم. پاهامم درد نگرفت . ولی هی غر می زدم که یکهو مامان فکر نکنه من دیگه خوب شدم و بره دنباله کارش .

بعدم شب که شد و پدرجون اومد کلی کلی با هم بازی کردیم   و من غش غش می خندیدم و ازم عکس و فیلم می گرفتن. حالا بعدا براتون عکسامو می گذارم. بازم میام . فعلا تا مامان نیومده . بای بای .

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٥ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |