Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام.

فرشته شیطون و کوچولو.دیروز صبح که داشتیم آماده می شدیم که بریم سره کار از خواب بیدار شدی و شروع کردی به گریه های سوزناک کردن که من نمی خوام برم خونه آقا و مامان و عزیز و آقاجون. می خوام بیام اداره و..... منم گفتم چشم بیا و هر موقع پدر فرصتی واسشون پیش اومد شما را می برن پیش مامان شهلا.

شما اومدی و به همون نوم و نشون تا ساعت ٢.۵ اداره بودی. و ما هم بی نهار و روزی بود واسه خودش.

بهم می گی . مامان خوش به حاله پدر که تو ادارشون آقا بیل و چرثقیل دارن. کاشکی ما هم تو ادارمون آقا بیل بود. می رفتیم باهاش بازی می کردیم.

صبح که داریم کارهامونو می کنیم که بریم اداره . میای پیش من و می گی . مامان من فکر کنم شما نمی خوای منو ببری اداره.

یا می گی: به نظره من پیاده بریم بهتره تا با ماشین. اگه پیاده بریم لاآقل سوار اتوبوس می شیم.

الهی قربونه این شیرین زبونیهات برم. هی واست باید اسفند دود کنم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |