ماني فسقلي
سلام خوبین همتون دوستای خوبم. دیروز که روز خوبی بود و من با پدرجون و مامانی رفتیم مهمونی خونه یکی از اقوام پدرجون دوما هم یادتونه من با یک دختری تو فروشگاه دعوام شد راستی دیروز کیا فوتبالو دیدن؟
. اول بگم که توی اون مهمونی من خیلی مهم بودم
آخه به خاطره وروده من این مهمونی خوشمزه رو برام گرفته بودن
.
و هزار تا نصیحت همه بهم کردن که بابا جان کمی خوش اخلاق باش
و با این دخترا خوب باشم
. خوب من دیروز با این دختر عمه پدرجون اونقد خوب بودم
و هی براش ذوق کردمو
خودمو براش کشتم
، بعد اون دختره اینگار نه اینگار که من دارم براش ضعف می رم.
اصلا محل نمی گذاشت . مثل ماست بود هر چی می خواستم بغلش کنم اون فقط منو نگاه می کرد. منم آخره سر دیگه محلش نگذاشتم
. اینم از کاره ما.
این چند تا عکسو از من داشته باشین در اون تیم گل زد و منم سوت می زدم براشون

ولی گفتم می گذارم که شما نامهربونی این مادرا رو ببینید









