Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام

خوبین همتون دوستای خوبم. 

دیروز که روز خوبی بود و من با پدرجون و مامانی رفتیم مهمونی خونه یکی از اقوام پدرجون . اول بگم که توی اون مهمونی من خیلی مهم بودم  آخه به خاطره وروده من این مهمونی خوشمزه رو برام گرفته بودن .

دوما هم یادتونه من با یک دختری تو فروشگاه دعوام شد و هزار تا نصیحت همه بهم کردن که بابا جان کمی خوش اخلاق باش  و با این دخترا خوب باشم . خوب من دیروز با این دختر عمه پدرجون اونقد خوب بودم و هی براش ذوق کردمو خودمو براش کشتم ،  بعد اون دختره اینگار نه اینگار که من دارم براش ضعف می رم.  اصلا محل نمی گذاشت . مثل ماست بود هر چی می خواستم بغلش کنم اون فقط منو نگاه می کرد. منم آخره سر دیگه محلش نگذاشتم . اینم از کاره ما.

راستی دیروز کیا فوتبالو دیدن؟  این چند تا عکسو از من داشته باشین در اون تیم گل زد و منم سوت می زدم براشون

 

 تازه مراحل افتادنم رو هم می خواستم نگذارم ولی گفتم می گذارم که شما نامهربونی این مادرا رو ببینید 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱۳ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |