Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام

مانی فسقلی شیطون.

هر موقع با من دعواش می شه که اصولا بیشتره وقتها . بهم می گه: مامانه بی بربیت دیگه دوست ندارم. پدر رو دوست دارم.

بعد باید کلی نازکشی کنم تا باهام آشتی کنه. لجبازیشم که دیگه داره فوران می کنه. فقط کافیه با صدای بلند یک چیزی ازش بخوام . دیگه باید از خیر اون کار بگذرم ، چون با صدای بلند ازش درخواست کردم.

فسقلی دیروز رفته بوده باغ و کلی گشت و گذار و ... اومده سواره ماشین می شه. جوراباشو فوری در میاره و پاهاشو بو می کنه و می گه وای چه بوی بدی می ده پاهام.

اینا لیست کارای بدش بود.

دیروز آقای همسر داشتن روکش گاز را عوض می کردن و دستشون کمی برید، البته من صورتم اونطرف بود و خودشون هم چیزی نگفتن ولی مانی از حرکتشون فهمید و دوید سمت آشپزخونه و گفت :پدر دستتون برید.

پدر: چیزی نیست.

مانی: ایشالله خون دیگه نمی یاد و زودی خوب می شه.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٧ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |