Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام.

    شرمنده که این مدت غیبم زده بود. خیلی کار داشتم و نبودم . به هر حال گردویی اومد سره کار و خوب بود و بهش خوش گذشت و تموم شد.

چند تا حرف و حدیث هم به وجود اومد که همه را باد می بره و تموم می شه.

این چند وقته هم دستمون بنده مراسم عزاداری واسه خواهر یکی از دوسای صمیمیه صمیمیمه. خواهر ٢١ ساله سپیده. مثله فرشته ها بود. تمومه مراسمش رو دیدم و تمومه وقایع داداشم صالح برام زنده شد و دوباره همه چیز از نو . می تونم درک کنم که چه می کشن و چه خواهند کشید. می تونم درک کنم که مادر داغ دیدش چه حال و روزی پیدا می کنه و پدرش چقدر خمیده و داغون می شه. می تونم بفهمم که خودش تو هر مراسمی جای خالی خواهرش رو می بینه و اون جشن و یا مراسم براش معنایی نداره.

حالا دیگه واسه مردنه هیچ کسی گریه نمی کنه و بی تفاوته بی تفاوت می شه. چون خودش عزیزی بهتر از هر عزیز را تو اون سن که هیچی از روزگار ندیده از دست داده.

به هر حال سپیده خوبم بهت تسلیت می گم. فقط خدا بهتون صبر بده.

مانی گردویی هم همش می گه ساناز هم رفته توی ابرها پیشه دایی صالح . باهم رفتن پیشه خدا.

یک تصمیمه بزرگی دارم می کشم واسه زندگیم. حالا یا این وری می شم. یا اونوری. بعدا بهتون می گم.

قربونه تک تکتون.

داداش ساسان. مامان یونای خوبم. آرام جان. همه دوستای خوبم به خدا خیلی سرم شلوغه. از اینکه جواب کامنتها رو ندادم شرمنده.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٩ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام.

قراره گردویی بیاد اداره.

دیشب عزیز بهش می گن چرا می خوای بری اداره . می گه می خوام برم پول در بیارم.

من دارم تند تند کارهامو می کنم که این فسقل می خواد بیاد راحت باشم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۳ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |