Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام

مانی فسقلی شیطون.

هر موقع با من دعواش می شه که اصولا بیشتره وقتها . بهم می گه: مامانه بی بربیت دیگه دوست ندارم. پدر رو دوست دارم.

بعد باید کلی نازکشی کنم تا باهام آشتی کنه. لجبازیشم که دیگه داره فوران می کنه. فقط کافیه با صدای بلند یک چیزی ازش بخوام . دیگه باید از خیر اون کار بگذرم ، چون با صدای بلند ازش درخواست کردم.

فسقلی دیروز رفته بوده باغ و کلی گشت و گذار و ... اومده سواره ماشین می شه. جوراباشو فوری در میاره و پاهاشو بو می کنه و می گه وای چه بوی بدی می ده پاهام.

اینا لیست کارای بدش بود.

دیروز آقای همسر داشتن روکش گاز را عوض می کردن و دستشون کمی برید، البته من صورتم اونطرف بود و خودشون هم چیزی نگفتن ولی مانی از حرکتشون فهمید و دوید سمت آشپزخونه و گفت :پدر دستتون برید.

پدر: چیزی نیست.

مانی: ایشالله خون دیگه نمی یاد و زودی خوب می شه.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٧ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام

این گردوی ما ضربه دستش خیلی سنگینه و هر جایی بخوره درد میاره. این چند وقته یاد گرفته هی میاد و می زنه توی کمر آدم. پدرشون بهش یاد دادن که توی کمر من نزنه و کلا توی کمر و شونه خانمها نزنه.

دیروز خونه عزیزش هی می زد پشته پدرش. که یک دفعه عزیزش گفتن: این آقا پسره منه و نباید بزنی و پسرم کمرش درد می گیره. گردویی هم گفتند: نخیر پدر من هستن و قوی هم هستن و پدرم گفتن خانمها ضعیفن و نباید بزنیمشون ولی منو بزنی طوری نیست.

**

وای مامان بدو بیا . کمکم کن این شیر آب رو ببندم. داره آب الکی مصرف می شه ها

**

صبح با مامان رفته بودن خرید و گفته مامان واسم پاستیل بخر و مغازه دار اون فرمی که ایشون می خواستن را نداشته. مامان داشتن واسه من تعریف می کرند که آقا دراومدن و گفتن مامان صفا، مامان می خواستن واسه من پاستیل بخرن و من گفتم نه پاستیل چیز خوبی نیست . نباید بخرین . دل درد میاره و قیافه مامانم اون موقع دیدینی بود.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٢ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

پدر: مانی جون این دمپایی ها رو بپوش تا ببرم و دستاتو بشورم.

گردو: ببشقیدا این دمپایی ها ماله خانوماس. من آقا پسرم و باید این دمپایی های گزرگ رو بپوشم.

پدر: (خنده)

گردو: ببشقیدا خنده نداره .

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٢ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |