Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام

قربونت برم که دیشب دنباله سره من و پدر و دایی کیاوش راه می رفتی و التماس می کردی که جرقه (ترقه) بهم بدین و تا می گرفتی، می دویدی و می نداختیش تو آتیش .

از همه هم تقلید می کردی مخصوصا فرزاد پسر عمه پریچهر و تکنو می زدی و یکدفعه نگاه کردم دیدم داری دست می زنی و دوره من می چرخی.

اونقدر هم از روی آتیش پریدی که دیگه انشاالله ساله جدید روی زرد و مریضی پیدا نمی کنی و تمام سرخی و جنب و جوش آتیش را گرفتی.

خیلی خوش گذشت.

دوسانس داشتیم . سانس اول باغ عمه ام و کلی زدیم و رقصیدیم و از روی آتیش پریدیم و کیاوش کلی فشفشه هوا کرد و سانسه دوم باغ عمه مانی و اونجا هم کلی رقصیدیم و رقص نور و ارکستر و .... و بعدشم آش رشته و از ساعته ۵.۵ تا ١١.۵ دستمون بنده آتش و آتیش بازی بود.

ساله خوبی برای همه آرزو می کنم.

خدایا ساله جدید سلامتی و عمر طولانی به تمامه پدر و مادرها و کوچولوهای نازنین بده. آمین

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام

نوروز باستانی ١٣٨٩ را به تک تک دوستان و عزیزان تبریک گفته و سلامتی و سعادت و شادی را برای تک تک دوستان آرزومندم.

امیدوارم ساله خوبی داشته باشید و خوش بگذرونید و با گرونی ها با خوبی کنار بیاین.

مانی قشنگم .چهارمین نوروز را داری می بینی و دوساله که به معنی نوروز را می فهمی. چند روزه داری همش می گی پس چرا عمونوروز و حاجی فیروز نمی یان. پس کی میانشون. من جایزه می خوام. کاشکی بابانوئل هم باهاشون بیاد که اونم بهم جایزه بده. و من شمارش معکوس واست گذاشتم.

دیشب هم تا ساعته ١ پا به پای ما و عمو مسعود اینا بیدار موندی و ساعته ١ غش کردی .

عزیزم دوست دارم و آرزوی سلامتی واست دارم توی این ساله جدید.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٤ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام

خدا را شکر فعلا خطر رفع شد و همه چیز بر وفق مراد است.

     دیشب با این بخارشوی شروع کردیم به شستن دیوارها و مثل همیشه مانی گلی تو دست و پا و می خواست همه جا را تمییز کنه. دستگاه دستش بود و به همه جا بخار می داد. قبلش هم درها را روغن می زدیم که ایشون هم می خواستن اینکار را بکنند و وردنه خمیربازی را دستش گرفته بود و هی می مالید به درها که مثلا صاف بشه و وقتی پدر دعواش کردند اومد پیشه من و گله کرد که پدر نمی ذارن من کارمو بکنم. هی بهم می گن اون در رو صاف کن. اینکار رو نکن. این کار را نکن. برو خودت را صاف کن و ... و رفت تو اتاقش و درو بست.

دیشب تنها توی تختش تو اتاقش خوابید. فقط یکبار بیدار شد و بردمش دستشویی و دوباره خوابید.

*  سفره هفت سین هایی درست کردم گل. خیلی قشنگه ولی چون نچیدمشون نمی تونم ازشون عکس بگیریم. ولی در اولین فرصت می گیرم و نشون می دم.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٢ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

یک خبر خیلی بد شنیدم. خدایا فقط کمک کن که مورده بدی نباشه. تحمل ندارم. اصلا دیگه گنجایش ندارم که بتونم این رو هم تحمل کنم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام.

فرشته شیطون و کوچولو.دیروز صبح که داشتیم آماده می شدیم که بریم سره کار از خواب بیدار شدی و شروع کردی به گریه های سوزناک کردن که من نمی خوام برم خونه آقا و مامان و عزیز و آقاجون. می خوام بیام اداره و..... منم گفتم چشم بیا و هر موقع پدر فرصتی واسشون پیش اومد شما را می برن پیش مامان شهلا.

شما اومدی و به همون نوم و نشون تا ساعت ٢.۵ اداره بودی. و ما هم بی نهار و روزی بود واسه خودش.

بهم می گی . مامان خوش به حاله پدر که تو ادارشون آقا بیل و چرثقیل دارن. کاشکی ما هم تو ادارمون آقا بیل بود. می رفتیم باهاش بازی می کردیم.

صبح که داریم کارهامونو می کنیم که بریم اداره . میای پیش من و می گی . مامان من فکر کنم شما نمی خوای منو ببری اداره.

یا می گی: به نظره من پیاده بریم بهتره تا با ماشین. اگه پیاده بریم لاآقل سوار اتوبوس می شیم.

الهی قربونه این شیرین زبونیهات برم. هی واست باید اسفند دود کنم.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سسسسسسسسسسلام

مسافرت خوش گذشت. خیلی خیلی توپ و عالی بود.

جای دوستان خالی.

مانی عزیزم هم مفافرتش خوب بود. ولی هر جا می ریم (هتل های مختلف) می گه من این خونه را دوست ندارم و بریم خونه خودمون. خیلی خوش سفره نه می گه خسته شدم و نه اذیت می کنه که چیزی واسش بخریم.

عزیزم دوستت دارم . الهی سلامتی و شادیت رو ببینم همیشه.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام

اول از همه بگم که دارم سعی و تلاش فراوونی می کنم که کارمو عوض کنم. قراره برم سره یک کاری که از مدتها قبل دلم می خواست برم اونجا. البته هنوز اتفاقی نیافتاده ولی اگه خدا بخواد و بنا بر فیلم راز که هر چی بخوای همون برات صورت می گیره، دارم فقط فکر اون کار رو می کنم تا آخرش به دست بیارمش.

دوم اینکه بعد از مدتها حدود ٣ هفته کمی حاله من و مانی بهتر شده. البته سرفه های من هنوز ادامه داره ولی تک تک و انشاالله که خوب بشم.

سوم اینکه هفته دیگه مسافرتی در پیش داریم با آقای همسر مهربون و مانی گردوی عزیزم . امیدوارم خوش بگذره و حرص و جوشی تو کار نباشه.

چهارم خیلی الان احساس خوشحالی و سرزندگی می کنم.

پنجم کلاس سه تارم تموم شد و منتظره شروع کلاس بعدی هستم ولی وقته استادم پر شده و دعا می کنم وقتش خالی بشه که من بتونم با همون استاد دوباره شروع کنم.

ششم کلاس زبانم رو هم دارم شروع می کنم. البته آقای همسر تو خونه بهم یاد می دن ولی می خوام برم کلاس. اینطوری حال نمی ده.

هفتم . هفتم. باید هفتا می شد که شد. دارم سفره هفت سین خیلی قشنگه قشنگ درست می کنم . انشاالله خدا یاری کنه و من بتونم عکسهاشو واستون بذارم. یک عالمه رومیزی و شاخه گل و .... با سنگهای تزئینی قشنگ درست کردم.سفارش هم قبول می کنم.عینک

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۳ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام

    دیشب توی رستوران اومدی به خاله مهرناز می گی: شما چی می خورین؟ خاله می گن من چیزبرگر می خورم. می گی چی؟؟؟ (تا حالا همبرگر و چیز برگر نخوردی )

می گی نه شما چی می خورین. دوغ یا دوشابه؟

ولی فقط سیب زمینی و سالاد خوردی.

اول رفتیم غذا بخوریم و نشستیم پشته میز و بعد دیدیم هنوز عمو مهدی نیومدن و ما اومدیم بیرون منتظر بمونیم. خاله پریسا بهت گفتن مانی شما که سیر شدی. گفتی نه. گفتن چرا سیر شدی مگه بو نکشیدی؟ گفتی من که چیزی نخوردم. خدایا.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |