Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام.

عزیزه دلم. هر شب یاد گرفتی لوازم آرایش را میاری وسط اتاق و منو می شونی و موهامو شونه می کنی و تل می زنی و شروع می کنی کار روی صورت و بعد می گی خوشگل شدی حالا.

دیروز هم رفتم توی مغازه و شما گفتی من تل و گل سر می خوام و تا آقای فروشنده گفت مانی واسه خودت می خوای. زشته . شما گفتی نه واسه یک نی نی کوچولوی دیگه می خوام.

دیشب وقتی رفتیم توی رختخواب. شما از توی تختت اومید پائین و گفتی : من فکر می کنم توی تخت شما جام راحت تر باشه. ما هم چی دیگه بهت بگیم.

دوشبه باهم تمرین رقص می کنیم. تا پدر می رن واسه درس خوندن ما دو تا هم فرت را غنیمت می دونیم و شروع می کنیم به رقصیدن و تازه بعد از نیم ساعت شارژ می شی و من خسته و اونوقته که پدر فداکار میان و کلی باهات توپ بازی می کنن و اسب سواری می کنین.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام

دیروز یعنی ۴شنبه ١۶ دیماه رفتیم اولین دندونه گلدونه را عصب کشی کردیم و روکش گذاشتیم. حالا مانی شده مانیه دندون آهنی و بعد از مجتمع پارک- آقای گودرزی- یک عالمه اسباب بازی و کتاب داستان واست خریدیم . خدا را شکر نه بیهوشت کردن و زیاد هم ناراحتی نکردی و بعد هم خوابیدی و همش سرگرم بودی. از هول در اومدیم. دیشب یک خواب راحت رفتیم.

خانم دکتر انصافا خیلی خوب بود و در عرضه ۵ دقیقه کارش رو تمام کرد و  خیلی راه اومد، البته خوب یک مدادتراش جایزه داد که قیمتش شد ٨٠ هزار تومن.

 الهی من قربونت بمیرم = الهی من قربونت برم و برات بمیرم.(خدا نکنه عشق من . من پیش مرگت بشم)

مامان یواش برو خدای نکرده تفادص نکنیم.

پریشب با هم رفتیم تو تختخواب من و قصه خوندیم و من خوابم برد و بعد از نمی دونم چند ساعت پدر اومدن که بخوابن، کتاب قصه را از روی صورت شما برداشتن دیدن شما اون زیر بیداری و داری می گی : پدر می شه این چراغ رو خاموش کنید که ما بتونیم بخوابیم. و بعد حس کردم که منو بوسیدی و با هم تا صبح خوابیدیم.

تا بیکار می شیم و کنار هم نشستیم می پری یک برس و یک شونه برمی داری و میای سروقته موهام و هی شونه می کنی و می گی وای مامان موهات دوشدل = خوشگل شد.

می دونم که در آینده نقاش می شی. مثل اسمت که مانی همون پیامبر نقاش بوده.

تا یک ورق و مداد می بینی می شینی و نقاشی می کنی. چند روز پیش یک اتوبوس کشیدی با تمامه جزئیات. پله. محل قرار دادن ساک ها. صندلی ها و فرمون و اون وسط اتوبوس که یخچال و نمی دونم آب و ... می گذارن . چراغ و بوق و آینه بغل و کلی کلی چیز.

دوباره روزی دیگه الکی الکی کشیدی کشیدی تا به نقاشیت نگاه کردم دیدم به صورت کامل یک تراکتور کشیدی. با دودکشو بیل و اتاقک و چراغها و پله و ...

هر چی خاله اعظم می خواست ازت بگیره و یادگاری واسه خودش نگه داره، تو ندادی. ولی الان هم جزء نقاشیهای خوشگلی که تا حالا بهم هدیه دادی قائمشون کردم که بزرگ شدی ببینی.

عزیزم می پرستمت. همیشه شادی و سلامتیت رو ببینم.

فردا را بگو که دوستامون قراره واسه ناهار بیان خونمون و من هم شاد و هم مضطرب واسه انجام یک عالمه کار هستم. ضمنا هر موقع مهمون می خواد بیاد، شما همه اسباب بازی و وسائلت رو جمع و جور می کنی و می گی وای (خاک به سرم) زودی خونه را تمییز کنم که مهمونا نگن چقدر شلخته هستن. الهی من قربونت برم.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٧ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام

یلدای همگی مبارک باشه

مانی عزیزم امسال به صورت خوب و درست و کامل معنای یلدا را فهمید.

خیلی خوش گذشت. خونه آقاجو (پدر همسر) بودیم و همه جمع بودیم.

کرسی و مجمع مسی (سینی) هم روی کرسی و داخله مجمع پر از کاسه که توی هر کدومش چیزی بود. مثل انجیر -پر هلو - کشمش -مویز - مغز گردو - مغز بادوم - مغز فندق - عناب - سنجد - تخمه - نخوچی - توت خشکه - برنجک و شاهدونه و کاسه بزرگ مسی خوشگل پر از بادوم و گردوی پوست نگرفته و شکوفه و شیرینی خونگی .

و میوه های خوشمزه انارو هندونه و پرتقال و نارنگی و انگور سفید و .......

لبو و ترب هم بود.

تازه آش برگ خوشمزه و کوفته برنجی و کوفته گندم و الویه هم واسه سوسولهامون.

به هر حال این دوروز بعد از یلدا خونه مامان خودم مانی جون هنرنمایی می کنن و میز وسط اتاقه و یک پتو روش و انواع میوه و آجیل هم روش. و مامان و پدرم مجبورن با مانی جون برن زیر میز بشینن و آجیل بخورن.

جای همه خالی

مبسبمه:مجسمه       دلق:لگد      ...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |