Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام

    سعید عزیزم چهارمین سالگرد با هم بودنمون رو بهت تبریک می گم. همیشه شاد باشی و سالم .

  مانی قشنگم. چهار سال پیش تو همچین روزی اینقدر سرمون شلوغ بود و کار داشتیم. از خستگی و گرسنگی دیگه داشتیم هلاک می شدیم. از یک طرف باید می رفتیم تاج و لباس عروس می گرفتیم. از یک طرف آرایشگاه و گل بردن به گل فروشی و ...... و تازه از یک طرف گرم کردنه خونه تازه ساخته شدمون که هنوز گازکشی نشده بود و رسیدگی به کارهای آقای نجار که روز آخر و روز عروسی درهای اتاق ها و دستشویی و حمام رو آورده بود که نصب کنه.

کارگذاشتن کابینت های آشپزخونه و نصب پرده ها و آوردن مبلمان و جهاز چیدن بنده همه و همه در ١ روز قبل از عروسی و روز خونچه برون صورت گرفت. بعد از چیدن وسایل و رفتن آقایون (پرده ای و کابینتی و مبلی) ما تازه رفتیم خونه به حمام و آرایش که خانواده آقای همسر میومدن که خونچه بیارن.

ولی ...

       به شکر خدا روز خوبی شد و همه کارها همون صورتی که می خواستیم پیش رفت و به همه هم خیلی خوش گذشت ولی خیلی خسته شدیم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٩ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام

یک دوهفته ای می شه که دستمون بنده سرماخوردگی و مریضی مانی گردویی و خودم است.

با اینحال خوشحالم که در مورده مریضی مانی سخت نمی گیرم و خودش هم مشغوله بازی می شه و به روش نمی یاره ولی با این حال کاشکی زودتر خوب بشه که دیگه طاقته شربت خوردن و شنیدن سرفه هاشو ندارم.

وقتی هم که دکتر می برمش باید مواظب باشم که مبادا از ترسش سکته کنه. ایندفعه یک عالمه کتاب و اسباب بازی واسش خریدیم و دادیم به آقای دکتر که بهش بده . می گفت ماله خودتون من نمی خوام فقط منو ببرین بیرون از اتاق. قد و وزنش رو هم نگذاشت بگیریم.

عکس دونفره با سندی جون

قطار احساسات

اگه گفتین گردو کجاست

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٢ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |