Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام

دیروز 13 مرداد بود. روز تولدم.

خیلی خوش گذشت.

جاتون خالی واسه دیدنه خنده های از ته دله مانی و سورپرایز شدنش از دیدن کیک و شمع و  ....   انگشتهای کوچولوی حفار که تمومه کیک رو تکه پاره کرد.

همسر خوبم با اینکه سرماخورده بود و حالش خوش نبود ولی خیلی زحمت کشید. از خرید کیک و شام و .....   تا هدیه کوچولوی خوشگل گرونقیمتش.

فقط مامان و پدر و برادرم و پدر و مادر آقای همسر بودند ولی با اینحال به من خیلی خوش گذشت.

دیگه افتادم توی سرزیری.

31 سال عمر . خیلیه ها.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٤ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام

با عرض معذرت. خیلی وقته که دیگه نیومده بودم وبلاگستون و بنویسم. حسی نبود. توی این چند وقت خاله آقای همسر که خانمی خیلی خوب و مردم دار و مهربون بودند به علت سرطان معده در عرض 1 ماه فوت کردند و بعد عقد پسر عمه ام بود که به دلیل فوت پسر عموی عروس خانم به همون علت سرطان معده در عرض سه هفته فوت کردند و عقد به هم خورد و دختر عمه ام هم از آلمان اومدن و دوتا پسر شیطون و خوشگلش هم کلی بزرگ شدند . من که عاشقشونم. (نمی دونم توی کشورهای خارجی چی تو آبشون می ریزن که اینقدر بچه ها یهو بزرگ می شن).

به هرحال مانی گردویی هم حسابی شیرین زبونی می کنه و تمومه کلمات رو از قسطنطنیه تا آب و ... را می تونه بگه ولی  هنوز به مرحله جمله سازی نرسیده.

افسردگی مفرط گرفتمخندهگریه

دلم می خواد برم مسافرت ولی این کارا و پروژه های آقای همسر مجال مسافرت که هیچ خیابون گردی رو هم نمی ده.

هر روز از دمه پارک که می گذریم و مسافرها رو می بینم که تو چادر کنار پارک و خیابون خوابیدند یک افسوسی می خورم که نگو.

مانی گردویی رو پریروز آوردم اداره و کلی با هم بازی کردیم و خوش گذروندیم حالا دوروزه همش گریه می کنه و می خواد باهام بیاد اداره.

مانی در اداره

مانی در اداره

بستنی خور قهار

عرفان- دایی کیاوش- عماد- مانی گردوی کوچولو

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۳ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |