Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

امروز ۲۸ فروردین سالروز تولده یکی از عزیزترینهامه. 

امروز تولده پدر خوب و مهربونمه.  پس:

پدر عزیز و دوست داشتنی  من تولدتون مبارک . انشاالله که صدها سال سایه شما بر سر همه ما باشه و خداوند سلامتی و طول عمر و سعادت به شما عطا نماید.

 

راستی ۵شنبه هفته ای که گذشت پنجمین دندون پسر کوچولو دراومد.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢۸ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام

راستش اومدم بگم که چرا همه به من می گن پسره بد؟

چرا همه می گن من اذیت می کنم و حرصشون می دم؟

من که کاری نمی کنم.

من فقط خوشم میاد که مهر سجده شمار دو تا پدربزرگمو بردارمو و اونقدر بزنم زمین و یا انگشت بکنم توی قبله نما تا بشکنه و اونا هم مجبور بشن برن دوباره و دوباره یکی دیگه بخرن.

من فقط وقتی یک نی نی می بینم از بس دوسشون دارم دنبالشون می دوم و بغلشون می کنم و گازشون می گیرم.

من فقط هر چی را دوست دارم دلم می خواد فوری بهم بدهند و عاشقه ساعتهای پاندول دار و لوسترهای خوشگل و آویزون هستم.

من فقط دلم می خواد برم گل بکنم  و بدم به مامانی و مامان صفا و پدر و آقا و ..... . اصلا نمی دونم چرا همیشه منو از گلدونا دور می کنن. من می خوام گلا رو ناز کنم و برگهای اضافشونو از بین ببرم.

من می خوام با ماهی کوچولوها بازی کنم و نازشون کنم ولی همیشه تنگ ماهی رو روی میز ناهارخوری که دسته من بهش نمی رسه قرار می دن.

من وقتی تو ماشین هستم می خوام برم تو دله پدر و رانندگی کنم ولی مامانی همیشه منو می گیره و هی تو تو های تو آسمون را بهم نشن می ده. حالا یکی به این مامان صفا بگه رانندگی مهمتره یا توتو دیدن؟؟؟

 نمی دونم هر کی می دونه یک راه حلی برای تغییر فکر این بزرگترها بهم بگه که بهم نگن مانی شیطون شده . مانی اذیت می کنه و ...

تازه بهتون بگم که من ۴ تا دندون در آوردم و حسابی هم تیز هستند  و  خیلی خوشحالم  و راستی دوچرخه سواری هم بلدم.

اینم حیاطه خونمون که من دارم با دوچرخه ویراژ می دم.

TinyPic image

 

تا مامان نیومده من برم. بای بای

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٢۳ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام

انشای خود را در مورده ((نوروز خود را چگونه گذراندید )) آغاز می کنم.

    امسال اولین عیده نوروز من بود و به من خیلی خوش گذشت. در این چند روز تعطیلی من به خانه تمامه اقوام رفته و خانه های آنها را به هم می ریختم و تمامه بشقاب و چاقو و چنگالها و تمامه ظروف شیرینی و آجیل به بلندترین محل ها و دور از چشم ترین محلها برده می شد.

    به خانه تمامه اقوام که می رفتیم به من عیدی می دادند و من می گرفتم و منتظره بقیه آن بودم ولی مادرم فوری از دسته من می گرفت و درون کیفش می گذاشت.

    امسال برای اولین بار به پیک نیک دسته جمعی به نام ۱۳ بدر رفتیم و من در آن محل کلاغها و جیک جیکی های زیادی دیدم و بسیار خوشنود شدم. من در این دوروزه ۱۲ و ۱۳ نوروز مزه انواع و اقسام کباب و جوجه کباب را با برنج های سبز و سفید چشیدم و بسیار به من خوش گذشت.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/۱٤ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام .

    عیدتون مبارک . مامان خانمی تا روز ۱۴ فروردین نباید بره سره کار و تعطیله ولی امروز خانمی بلند شدن و ما رو از خوابه ناز بیدار کردن و  رفتن سره کار. منم از غیبته مامانی استفاده کردم و اومدم تو وبلاگستون . دیدم وای همه چیزای قشنگ قشنگ تو وبلاگشون نوشتنو و ... .

حالا از خودم بگم که : من خوبم و این چند روزه خیلی پول و کادو گیرم اومده و همه منو هی ماچ می کنن و لپام زخم شده از دسته این مردای سیبیلو. من که بزرگ شدم نمی خوام سبیلام در بیاد. می گن هر کسی آدامس بخوره سبیل در میاره منم نمی خورم که مبادا سبیلام در بیاد و  صورته نی نی هارو زخمی کنم. دیگه اینکه من دیگه تو روروئکم قشنگ راه می رم و همه جا سر می زنم. تازه بلد شدم که همه نی نی هارو که باهاشون دوست می شم می خوام گازشون بگیرم ولی این مامانا نمی ذارن.

از خونمون بگم که : مامان خانمی یک سفره هفت سین درست کردن که هی بد نیست. قشنگه . ولی منو پدرجونو کشته از بس هی می گه وای چقدر قشنگ شده و تازه هی به همه مهمونا نشون می ده و فیس می ده.

یک عکس کوچولو می ذارم ازش ولی اگه خواستین بعدا قشنگ یک عکسی ازش می گیرم و می گذارم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱/٦ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |