Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

    سلام . امروز برف شدیدی داره اصفهان میاد . توی این برفه شدید با آقای پدر رفتیم مانی رو برسونیم خونه مامان جون و اینا . تا داشتیم برمی گشتیم مامان جون زنگ زد که شیشه شیر مانی رو که نیاوردی و منو می گی داشتم خودمو خفه می کردم . ولی خوب مامان گفتند حالا یک کاریش می کنم، نگران نباش.

    دیروز هم مانی گردو را بردم دکتر . دکتر کلی از رونده رشده مانی تعریف کرد  ولی گفت که سرلاک یا حریره بادوم را روزی یکبار بهش بده که زیاد چاق نشه . وزن کوچولو ۱۱ کیلو و قدش ۷۴ سانتیمتر بود .به جای قطره مولتی ویتامین و آهن که خیلی بد مزه است و مصيبتي داريم سره قطره دادنه به اين كوچولو ، دکتر شربت آهن و ویتامین آ ،د  تجويز كرد و گفت مي تونه از اين به بعد هم كمي آب سيب و زرده تخم مرغ بخوره .  از دهنش هم كه سيل جاريه و نا ارومي مي كنه كه دكتر گفت ديگه وقته دندون درآوردنشه . تازه رفتم خونه کلی براش اسفند دود کردم که نکنه دکتره چشمش کرده باشه .

واي چه قطره بد طعمي

    چند روز بود که حوصله وبلاگ نویسی رو نداشتم . ولی به یک یک دوستای خوب و خوشگل مانی سر می زدم  تا رسیدم به وبلاگه ایلیا کوچولو . دیدم مامانه با احساسش (سمیه جون) نوشته که :

(يه چيزي خيلي برام جالبه. اون روزي داشتم فكر مي كردم كه اگه مامان من همين الان ميومد و بهم يه دفتر خاطرات ميداد كه از زماني كه من و باردار شده توش باهام حرف زده و همه خاطرات خودش و خودم و نوشته و تموم كارايي كه تو بچگي مي كردم ، اولين حرفايي كه زدم ، دندونايي كه در آوردم ، نشستنم ، راه رفتنم و به مرور بزرگ شدنم و همه چيز رو تا همين الان برام توش نوشته چقدر من كيف مي كردم و چقدر لذت مي بردم. خداييش شماها اينطور فكر نمي كنين؟ اگه يه همچين دفتري بهتون بدن چيكار مي كنين؟ همتون خوشحال ميشين و بي شك اون دفتر ميشه با ارزش ترين گنجينه زندگيتون).

 

بعد به خودم گفتم راستی چقدر اون موقع لذت بخشه  . وقتی که مانی گردو بشینه و بخونه و بفهمه که چطوری بزرگ شده و چه کارایی براش کردیم و اون چه کارهایی کرده   .

تصمیم گرفتم که لااقل هفته ای یکبار بیام و خاطرات مانی فسقلی رو بنویسم که برای بعدها که بزرگ شد خوب باشه و دوستای خوبش که اینهمه لطف دارن و بهش سر می زنن رو هم از دست نده . به امیده روزی که بچه هامون بزرگ شدن و خود اونها با هم دوست شوند    .

با من بوديد؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢٦ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام دوستای خوبن . مرسی از بابته لطفتون که به مانی کوچولوی من دارید .

    این گردوی ما چند روزه که حرکاته شیرینی می کنه . عاشقه پدرمه . تا می بینتشون فوری ذوق می کنه  و می خواد بره بغلشون . تازه آقا و آبووو و مام هم می گه. یک کمی هم خودشو می خزونه روی زمین . البته با کمک و زور و ضرب و فشار که به پاهاش وارد کنیم . ولی خوب این کارا برای من که امیدی به این گردو ی تنبل نداشتم خیلی مهمه .

    چند روز پیش آقای همسر دیر اومدن خونه . مانی هم پیدا بود که خیلی دلتنگ شده.   تا بهش می گفتم کو پدرجون؟؟؟ به در نگاه می کرد و بعد به من نگاه می کرد . تازه هی عکس پدرجون را گرفته بودم جلوش و اون دست می کشید روی عکس .

خدایا نمی ذارن یک لحظه من مطالعه کنم.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٥ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام

    دیروز داشتم با پدرجون  فیلم بکس و فوتبال بازی کردنه نی نی رو توی شکمم می دیدیم . رسیدیم به عکسهای تولد مانی  . گفتم خدای من این گردو کوچولو چقدر کوچیک  و زشت بوده. آخه من قربونه چیه این فسقلی می رفتم. قبول ندارین ببینید.

البته حالا دیگه خوشگل شده . هر کی بگه زشته خیل بد سلیقس .

اینم از قایم موشک بازی این آقا صبح جمعه . این گردو روزای تعطیل ساعت ۵ صبح از خواب پا می شه و اینقدر توی چشم آدم نگاه می کنه و آواز می خونه که دیگه نمی تونیم خواب بمونیم . عوضش روزای دیگه که باید زود بیدار بشیم و بیایم سره کار تا ساعته ۷ خوابه  و خیال پا شدن هم نداره. اینم از خواب شیرین بامداد روزهای تعطیل ما  .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱۱ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام

    این مانی گردوی ما جدیدا خیلی بلا و شیطون شده. یک لحظه آروم و قرار نداره . دیروز تا جارو برقی را روشن می کردن می پرید و می یومد تو بغله من و هی سرشو می ذاشت رو شونم و می خندید . تازه هی دست می زنه ولی با مشتای بسته ، فکر کنم در آینده یک مشتزن حرفه ای بشه .

    با این پدره شیطونش هم خیلی جوره . دو دقیقه که با هم تنها بشن خونه رو از سر و صدا پر می کنن و اگه یکهو پدرش بره یک جایی قایم بشه هی دهنشو باز و بسته می کنه و می خواد مثلا صداش کنه.

اینم از عشقولانه های پدر وپسر

    تا منو می بینه فوری چشماشو می ماله و ادا اصول در میاره که من گرسنمه  و بیا به دادم برس. تازگیا هم روی دستاش نیم خیز می شه و فکر کنم می خواد شروع کنه به چهار دست و پا راه رفتن. ولی نمی دونم چرا دندون در نمی یاره این گردوی تنبل .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۸ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |