ماني فسقلي
سلام دیروز هم مانی گردو را بردم دکتر واي چه قطره بد طعمي چند روز بود که حوصله وبلاگ نویسی رو نداشتم (يه چيزي خيلي برام جالبه. اون روزي داشتم فكر مي كردم كه اگه مامان من همين الان ميومد و بهم يه دفتر خاطرات ميداد كه از زماني كه من و باردار شده توش باهام حرف زده و همه خاطرات خودش و خودم و نوشته و تموم كارايي كه تو بچگي مي كردم ، اولين حرفايي كه زدم ، دندونايي كه در آوردم ، نشستنم ، راه رفتنم و به مرور بزرگ شدنم و همه چيز رو تا همين الان برام توش نوشته چقدر من كيف مي كردم و چقدر لذت مي بردم. بعد به خودم گفتم راستی چقدر اون موقع لذت بخشه تصمیم گرفتم که لااقل هفته ای یکبار بیام و خاطرات مانی فسقلی رو بنویسم با من بوديد؟؟؟ سلام دوستای خوبن این گردوی ما چند روزه که حرکاته شیرینی می کنه چند روز پیش آقای همسر دیر اومدن خونه خدایا نمی ذارن یک لحظه من مطالعه کنم. سلام دیروز داشتم با پدرجون فیلم بکس البته حالا دیگه خوشگل شده اینم از قایم موشک بازی این آقا صبح جمعه سلام این مانی گردوی ما جدیدا خیلی بلا و شیطون شده. یک لحظه آروم و قرار نداره با این پدره شیطونش هم خیلی جوره . دو دقیقه که با هم تنها بشن خونه رو از سر و صدا پر می کنن اینم از عشقولانه های پدر وپسر تا منو می بینه فوری چشماشو می ماله و ادا اصول در میاره که من گرسنمه
. امروز برف شدیدی داره اصفهان میاد
. توی این برفه شدید با آقای پدر رفتیم مانی رو برسونیم خونه مامان جون و اینا
. تا داشتیم برمی گشتیم مامان جون زنگ زد که شیشه شیر مانی رو که نیاوردی و منو می گی داشتم خودمو خفه می کردم
. ولی خوب مامان گفتند حالا یک کاریش می کنم، نگران نباش
. 
. دکتر کلی از رونده رشده مانی تعریف کرد
ولی گفت که سرلاک یا حریره بادوم را روزی یکبار بهش بده که زیاد چاق نشه
. وزن کوچولو ۱۱ کیلو و قدش ۷۴ سانتیمتر بود
.به جای قطره مولتی ویتامین و آهن که خیلی بد مزه است و مصيبتي داريم سره قطره دادنه به اين كوچولو
، دکتر شربت آهن و ویتامین آ ،د تجويز كرد و گفت مي تونه از اين به بعد هم كمي آب سيب و زرده تخم مرغ بخوره
. از دهنش هم كه سيل جاريه
و نا ارومي مي كنه كه دكتر گفت ديگه وقته دندون درآوردنشه
. تازه رفتم خونه کلی براش اسفند دود کردم که نکنه دکتره چشمش کرده باشه
.
. ولی به یک یک دوستای خوب و خوشگل مانی سر می زدم
تا رسیدم به وبلاگه ایلیا کوچولو . دیدم مامانه با احساسش (سمیه جون) نوشته که :
خداييش شماها اينطور فكر نمي كنين؟ ا
گه يه همچين دفتري بهتون بدن چيكار مي كنين؟ همتون خوشحال ميشين و بي شك اون دفتر ميشه با ارزش ترين گنجينه زندگيتون).
. وقتی که مانی گردو بشینه و بخونه و بفهمه که چطوری بزرگ شده و چه کارایی براش کردیم و اون چه کارهایی کرده
.
که برای بعدها که بزرگ شد خوب باشه و دوستای خوبش که اینهمه لطف دارن و بهش سر می زنن رو هم از دست نده
. به امیده روزی که بچه هامون بزرگ شدن و خود اونها با هم دوست شوند 
. 







. مرسی از بابته لطفتون که به مانی کوچولوی من دارید
.
. عاشقه پدرمه
. تا می بینتشون فوری ذوق می کنه
و می خواد بره بغلشون
. تازه آقا و آبووو و مام هم می گه. یک کمی هم خودشو می خزونه روی زمین
. البته با کمک و زور و ضرب و فشار که به پاهاش وارد کنیم
. ولی خوب این کارا برای من که امیدی به این گردو ی تنبل نداشتم خیلی مهمه
.
. مانی هم پیدا بود که خیلی دلتنگ شده.
تا بهش می گفتم کو پدرجون؟؟؟ به در نگاه می کرد و بعد به من نگاه می کرد
. تازه هی عکس پدرجون را گرفته بودم جلوش و اون دست می کشید روی عکس
. 






و فوتبال بازی
کردنه نی نی رو توی شکمم می دیدیم
. رسیدیم به عکسهای تولد مانی
. گفتم خدای من این گردو کوچولو چقدر کوچیک
و زشت بوده. آخه من قربونه چیه این فسقلی می رفتم. قبول ندارین ببینید.
. هر کی بگه زشته خیل بد سلیقس
.
. این گردو روزای تعطیل ساعت ۵ صبح از خواب پا می شه و اینقدر توی چشم آدم نگاه می کنه و آواز می خونه که دیگه نمی تونیم خواب بمونیم
. عوضش روزای دیگه که باید زود بیدار بشیم و بیایم سره کار تا ساعته ۷ خوابه
و خیال پا شدن هم نداره. اینم از خواب شیرین بامداد روزهای تعطیل ما
.






. دیروز تا جارو برقی را روشن می کردن می پرید و می یومد تو بغله من و هی سرشو می ذاشت رو شونم و می خندید
. تازه هی دست می زنه ولی با مشتای بسته
، فکر کنم در آینده یک مشتزن حرفه ای بشه
.
و اگه یکهو پدرش بره یک جایی قایم بشه هی دهنشو باز و بسته می کنه
و می خواد مثلا صداش کنه. 
و بیا به دادم برس. تازگیا هم روی دستاش نیم خیز می شه و فکر کنم می خواد شروع کنه به چهار دست و پا راه رفتن. ولی نمی دونم چرا دندون در نمی یاره این گردوی تنبل
.






