Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام بچه ها.

    ۲۸ آبان سالگرد روزه مهمیه  .آخه نمی دونم ماهگرد یا نمی دونم یک چیزی گرد مامان جون و پدرجونم بود . ذوق کردم وقتی فهمیدم مامان جون شهلا و آقاجون هم همون موقع گردشون بوده   و تازه صبحش داشتم تو اینترنت گردش می کردم و دیدم نوشته که عروسی تام کروز و کتی هولمزه . پس سه تا عروسی بود. 

    بعد دیدم که تام کروز و خانم کتی هولمز با بچشون می خواستند تازه عروسی کنن، گفتم خوش بحال سوری دخترشون که تو مراسمه عروسی مامان و باباش تا می تونه شیطونی می کنه و کیک می خوره و .... اونم هم سن منه . شاید ۱ ماه از من بزرگتر باشه. ولی تو عروسی شرکت کرده. ولی من که اینقدر ناراحتم ، به خاطره اینکه حتی تو همون جشن گرده که مامان و پدرجون ترتیب دادند من نبودم و صبح که از خواب بیدار شدم ،‌دیدم یگ گل گنده و بقایای کیک خورده شده و کاغذکادوهای پاره شده وسط اتاقه و من فهمیدم  ای دل غافل و منو خواب کردند و جشن گرد گرفته اند  . هی خوش بحال سوری . 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۳٠ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام بچه ها

بعد از چند روز قرنطینه آخرش فرار کردمو اومدم تا وقایع را براتون بگم. دلم واسه همتون تنگ شده بود، غیر از اون دوستای خوبم یک چندتا دوست جدید مثل آرش  و کیمیا هم پیدا کردم که با هم کلی دوست شدیم.

چند روز پیشا بارون شدیدی اومد تو اصفهان. زیاده زیاد. پدرجونم هم نبودش   و رفته بود مسافرت و من با مامان صفا تنها شده بودیم . رفتیم خونه مامان جون . تا داشتیم برمی گشتیم خونه، من از ترس خودمو زدم به خواب . آخه اونقد بارون اومده بود که خیابونا پر از آب بود. اگه دره ماشینو باز می کردیم آب میومد تو. منم چون دیدم از دسته این مامان خانم همه چی بر میاد و یکهو هوس می کنه شنای منو ببینه و بندازتم توی آب که شنا کنم، خودمو زدم به خواب .

تازشم روز ۴شنبه مامان خوانمی نرفت سره کار به دو علت:

    از بس که من پسره خوبیم و مامان جونم دوسم داره  و برایم غش می کنه، همیشه منو بغل می کنه  و به همین خاطر رگهای دستش پاره شدن و دکتر گفته بود باید استراحت کنی. مامانم هم منو ۴ شنبه نبرد اونجا تا مامانی استراحت کنه  و دوم هم می خواستند که منو ببرن دوباره درمونگاه تا اون خانم  دکتره به پاهام دو تا آمپول بزنه .

حالا براتون بگم  که تو سالن انتظار یک دکتر خانمی بغله باباش بود . من تا اون دختره را دیدم کلی براش ذوق کردم که برم پیشش  و تا رسیدم بهش رفتمو کاپشنشو کشیدم و جیغ واسش زدم.  پدرش هم منو سرزنش کرد که باباجان کمی یواشتر و نباید خشن رفتار کنی.  بعد خانم دکتره گفت که باید بریم داخل. داخل که رفتیم مامان صفا کلی پاهامو ماساژ داد و پدرجون برام خندید و خانمه اومدو از همون آمپول ها  کرد تو پاهام. منم جیغ کشیدم ولی تا فهمیدم که مبادا صدام بره بیرون و کسی صدای منو بشنوه ساکت شدم.

ولی کلا اینقد اونروز خوش گذشت   . مامان خانمی همینطور کنارم نشسته بود که من مبادا تب کنم. دیگه هر چی می خواستم مثل تلفن و کنترل های تلویزیون را پیشم می گذاشتن که من باهاشون بازی کنم. مامانی رفت و یکی از عروسکاش که خیلی دوست داشت برام آورد که باهاش بازی کنم، منم تا تونستم لیسش زدم . روز خوبی بود . منم حسابی شیر خوردم. اصلنشم تب نکردم. پاهامم درد نگرفت . ولی هی غر می زدم که یکهو مامان فکر نکنه من دیگه خوب شدم و بره دنباله کارش .

بعدم شب که شد و پدرجون اومد کلی کلی با هم بازی کردیم   و من غش غش می خندیدم و ازم عکس و فیلم می گرفتن. حالا بعدا براتون عکسامو می گذارم. بازم میام . فعلا تا مامان نیومده . بای بای .

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/٢٥ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام به همه دوستای خوب خودم و مانی گردو .

دیروز روز بزرگی بود . مانی رو بردم دکتر. دکتر براش سرلاک برنج یا حریره برنج و بادوم تجویز کرد و گفت که باید غذای کمکی رو شروع کنم .

در ضمن شیر هم قطع نشه. وزن پسر کوچولوم ۱۰.۲۵۰ و قدش ۷۰ سانتیمتر بود . از دیروز تا حالا ذوق زده هستم که می خوام یک غذای دیگه غیر از شیر بهش بدم . آخه کوچولو از بس از قاشق و کاسه اش خوشش می یاد که وقتی می بینه دارم با قاشق میام ، حتی اگه توش قطره مولتی ویتامینش هم که باشه ذوق می کنه و دست و پا می زنه و دهنشو باز می کنه  . خیلی خوشحالم.

 از طرفی دیگه شیری که براش فریز کرده بودم در حال اتمامه و از لحاظ اینکه مجبورم شیر خشک رو شروع کنم خیلی اعصابم به هم ریخته است .

پسر کوچولوم این روزا خیلی جیغ می زنه و فکر کنم می خواد یک حرفایی بزنه. تمومه کسایی که باهاش به دنیا اومدن دندون درآوردن غیر از این گردوی تنبل .

فکر می کنید که در آینده مانی چه شکلی می شه. یک آقای شکموی چاق  یا یک مرده قد بلند و خوش هیکل . یا یک آدم کوچولوی لاغر . خدایا کاشکی می شد یک قسمته کوچولو از آینده رو دید

از همه دوستای گلم متشکرم که به من و مانی سر می زنن .

اینم جدیدترین عکس از گلم

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱٧ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام

خوبین همتون دوستای خوبم. 

دیروز که روز خوبی بود و من با پدرجون و مامانی رفتیم مهمونی خونه یکی از اقوام پدرجون . اول بگم که توی اون مهمونی من خیلی مهم بودم  آخه به خاطره وروده من این مهمونی خوشمزه رو برام گرفته بودن .

دوما هم یادتونه من با یک دختری تو فروشگاه دعوام شد و هزار تا نصیحت همه بهم کردن که بابا جان کمی خوش اخلاق باش  و با این دخترا خوب باشم . خوب من دیروز با این دختر عمه پدرجون اونقد خوب بودم و هی براش ذوق کردمو خودمو براش کشتم ،  بعد اون دختره اینگار نه اینگار که من دارم براش ضعف می رم.  اصلا محل نمی گذاشت . مثل ماست بود هر چی می خواستم بغلش کنم اون فقط منو نگاه می کرد. منم آخره سر دیگه محلش نگذاشتم . اینم از کاره ما.

راستی دیروز کیا فوتبالو دیدن؟  این چند تا عکسو از من داشته باشین در اون تیم گل زد و منم سوت می زدم براشون

 

 تازه مراحل افتادنم رو هم می خواستم نگذارم ولی گفتم می گذارم که شما نامهربونی این مادرا رو ببینید 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱۳ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام بچه ها.

یک خبر خوب بدم که مامان گلوی من خیلی خوشحاله . به خاطره اینکه یکی از دوستای خوبش که با هم تا چندسالی توی یک دبیرستان درس می خوندن رو  از طریق آقا مانی گل گلاب پیدا کرده . تازه اونم کدوم دوستش . مامان دوست منو یعنی یاسین جونم   که بهش یک عالمه کارای خوب خوب یاد دادم.  تازشم با هم کلی از طریق اینترنت چت کردنو نگذاشتن  که من پای وبلاگم بشینمو بنویسم.

اینم منم . فکر نکنید که مامانم منو از پشت کابینتا گرفته ها

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۱٠ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام دوستای خوبم.

بعد از چند روز که کامپیوتر خراب بود باز اومدم. این مامان خانمی هم که اینقد کار داره که اصلا نمی یاد و این کامپیوتر رو درستش کنه و منم می مونم که چی کار کنم. ولی خوب بعد چند روز دوباره اومدم.

این چند روزه خیلی به من خوش گذشت . مامان خانم پیشم بود و منم یک لحظه ولش نمی کردم.  هی پدر جون می گفت که خانم بهش کم شیر بده و بد عادت می شه ولی مامان گلی محل به این حرفا نمی گذاشت . تازه بهم می گه سلطان مانی

اینم آقا مانی در جمع جوجه ها البته کمی ترسیدم

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۸ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |