Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

سلام . من اومدم. حال همه دوستای خوبم که خوبه.

این چند روزه یک دسته گل مهم آب دادم و اینکه اومدم اینجا و یک سری کارایی کردم و وبلاگو به آتیش کشیدم و کلا همه چیزو ریختم به هم   . مامانم هم هی حرص می خورد و می خواست دعوام کنه که من با نگاهی غضبناک بهش می فهموندم که اگه دعوام کنه .....خلاصه آقا چی بگم که مامان خانم بعد از چند روز تونست دوباره وبلاگو راه بیندازه ولی پسوورد را قایم کرد ولی چون من خیلی زرنگم از زیر زبونش درآوردمو دوباره اومدم .

امروز با مامان خانم و پدرجون رفته بودیم  دانشگاه مامان خانم تا گواهینامه فراغت از تحصیل را بگیریم  . (آخه مامان خانم سال ۸۴ از پایان نامه اش دفاع کرده بود ولی چون من می خواستم تشریف بیارم و حالشون بد بود ، نتونسته بود بره دنبال کارای فراغت از تحصیل)که گفتند باید ۲۰ روزه دیگه بیاین و نشد و هر چی مامان جون گفت . آقاهه گوش نکرد. توی دانشگاهشون هم یک عالمه آدم بزرگ بود که هی منو می دیدنو باهام حرف می زدن  . منم تا دلتون بخواد براشون خندیدم  و آواز خوندم.  بعدشم گذاشتنم خونه مامان جون و رفتند سره کار و منم اومدم که براتون بنویسم که چرا این چندروزه نیومدم.

راستی دختر خاله  یکی از دوستای خوب ایلیا جونم   به دنیا اومده که من از همین جا بهش تبریک می گم  و یک سری پند بهش دادم که اگه متوجه نشد بهم بگه .

یاسین جونم   هم که داره خواهر دار می شه و دیگه سرش گرم خواهرشه. ببین از الان کارا را یادش بده که برات کار کنه   و تو نخوای خدای نکرده کار کنی.

دیگه به همه دوستای خوبم مانی کوچولو و مانا خوشگله و حسین آقای هنرمند و تینا و سینای عزیز   و کسری شیطونه و بردیا جونم و ویانای عزیز  و ماهم و ماهان جونم  و صبا خوشگله که خاله بنفشه خالشه سلام می کنم و روی ماهشونو می بوسم و دوسشششششون دارم.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٢٧ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام آقا. من مانی هستم. غرض از مزاحمت...

وای از دست این مامان خانم (خدایا کمکم کن)

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٢٢ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام به همه دوستای خوبم . حالتون چطوره. می بینید من از دست این پسر چه می کشم .  امروز اومدم سر وبلاگو دیدم این چند روزه که من نبودم خیلی شیطونی کرده . از همه دوستایی که بهم سر زدنو پیغام گذاشتن تشکر می کنم. 

یک کار تازه از این گردو بگم که تازگیا محو شوها و برنامه های تلویزیون می شه  و اگه در حالیکه داره یک شویی را می بینه بگذارم کانالی دیگه همچین جیغهایی می کشه تا من کانالو برگردونم. دیگه این پسر بزرگ بشه من باید چه کنم .

دیشب رومو کرده بودم اونطرف و خوابیده بودم  که یکهو دیدم صدا میاد . رومو که کردم بهش دیدم داره پتومو می لیسه و با اشتهایی می مکه. 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/۱٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام سلام صد تا سلام.  

سلام به همه دوستای خوبم که اومدن و به من سر زدن . سلام به همه دوست دخترای خوشگل  و دوست پسرای بازیگوشم . یاد گرفتین که پندهایی که بهتون دادم .

دیروز رفته بودم خونه مامان پدرجون مهمونی . ظهر که شد از بس شیر خوردم مامان جون به این نتیجه رسیده بود که بهتره دیگه بهم یک غذای دیگه که اسمش لعابه برنجه بده و به مامانم که تلفن کرده بود گفته بود. مامان خانم هم کلی جیغ و ویغ کرد که نه نه مانی باید تا ۶ ماهگی فقط شیر مادر بخوره   .

ای بخشکی شانس  گفتم شاید یک مزه دیگه رو هم می تونم امتحان کنم ها. ولی نشد. دیروز رفتم توی یک مغازه لباس بخرمَ‌دیدم یک دختری اومد تو مغازه   و پاچه اون شلواری که من انتخابش کرده بودم رو گرفته بود و می خواست مثل خودم مزشو بچشه که منم همچین غرشی براش کردم و شلوارو از دستش کشیدم که دختر خانمه رفت تو بغله مامانش . آخه باید بدونه که من خیلی قوی هستم . مامانم کلی از مامانه دختره معذرت خواهی کرد . آخه می خواد مردم داری کنه و از الان ادای مادرشوهره خوب دربیاره.  ولی مگه می شه .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/۱۸ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام.

امروز روز جهانی کودکه و من اومدم تا چند تا پند قشنگ و به درد بخور بدم به دوستای خودم که خیلی خوبن و همه دوسشون دارن .

 اگه یک وقتی دیدی که مامانت دوربین فیلمبرداری را برداشت تا از کار قشنگی که داری می کنی فیلم بگیرهَ‌دیگه اون کارو نکن.

 با هر اسباب بازی فقط یکبار بازی کن. مثل خودم

 وقتی می ری مهمونی یکراست برو سره وسایله شکستنی

 وقتی مامان تو رو می بره خونه مامان جون بذاره و خودش بره سره کار کلی گریه کن  که مامانت وجدان درد بگیره

 یادت باشه بدون دردسر به رختخواب نری

 وقتی مامان لباس نو بهت پوشوند فوری کثیفش کن 

 تو سینما جیغ بکش

 می دونی همه جازیست های  موفق وقتی بچه بودن موقع غذا خوردن مدام با قاشق می زدن روی ظرفشون

 مامانت چاق شده . قاشقتو بنداز زمین تا دولا بشه و برداره . این کارو ۲۰ بار انجام بده

 علم ثابت کرده که وقتی غذا رو می مالی به صورتت بهتره و خوشمزه تره!!

 سینه خیز برو به جاهایی که دست مامانت بهت نمی رسه

 مداد شمعی هاتو گاز بزن. نترس سمی نیست.

این مطالب را نوشتم تا شما بخونینو انجام بدین. من که ازش به نتیجه رسیدم.

منتظرم باشین.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/۱٦ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام سلام . امروز به سفارش چند تا از دوستای خوبم اومدم تا خودم براتون چیز بنویسم .مامانم که رفت سره کار . من خودمو به خواب زدم و تا که رفت پاشدمو اومدم سره کامپیوتر.

بچه ها جونم تازگیا از دهنم خیلی آب میاد و مامانم ذوقمو می کنه و می گه قنبلی من می خواد دندون در بیاره. آخی دندون که در آوردم می دونم چی کنم  . تلافی گازهایی رو که آقا جان و مامانی و ... بهم می گیرن رو در می یارم. البته نا گفته نماند که از همین الان با مامانم بی حساب شدیم. وقتی بهم شیر می ده یکدفعه جیغش می ره تو هوا. ها ها ها

دیروز پدرجونم لباس خوشگل پوشیده بود و هی منو می برد تو هوا و منم ذوق می کردم . دست آخر گفت که این دفعه آخره و منم ناراحت شدم . به خاطره همین آب دهنمو ریختم رو پیرهنش. آخیییش.

مامانم یک هفته ای می شه که مریضه.  فکر کنم از من واگرفت. بیچاره اصلا نمی تونست رو پاهاش بایسته . ولی خوبیش این بود که توی این یک هفته من شیر فریز شده نموخوردمو مامانی پیشم بود .  بله مامان خانم هی گفت من خوبمو من خوبم و نرفت آمپول بزنه ولی دست آخر رفت دکتر و دکتر براش ۲ تا آمپول نوشت و اونم زد و امروز خوب شده بود و رفت سره کار. ولی عجب یک هفته خوبی بود .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/۱٥ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام. من ماني هستم . امروز خودم اومدم تا باهاتون درد و دل كنم و از دسته اين ماماني و پدرجون شكايت كنم . نمي دونين ديروز چي بر سر من اومد. از خونه آقا و مامان جون كه اومديم، مامان و پدرجون به تكاپو افتادن و ديدم قابلمه را گذاشتن روي گاز. منم خوشحال كه به به، حتما ماماني بعد از مدتها مي خواد غذاي خوشمزه درست كنه . ولي يكدفعه ديدم كه منو برداشتن و گذاشتن توي قابلمه . حالا هر جي من داد و بيداد مي كردم صدام رو كسي نمي شنيد ولي شكر خدا كوتاه اومدنو و از خوردن من صرف نظر كردن .

بعد از اون هم اومدم برم سره كارمو و به كارهاي پروژم برسم و كار كنم كه هي ميومدن و مي گفتن كه نگاشون كنم و چيك و چيك ازم عكس مي گرفتن و آخرش نگذاشتن كه من كار كنم . منتظره من باشين. (كاشكي ماماني كار داشته باشه و نياد تا من هميشه بيامو براتون وقايع را بنويسم) .

 

ماني خوشمزه منم منم

خندم از رضايت نيست،‌دلم اهله شكايت نيست

 

فردا بايد يكسري كار مهم را تحويل بدم و اين والدين گرامي نمي گذارن. انگار كه من چيزم

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/۱٠ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

امروز كوچولوم مريضه   و من مجبورم كه نرم سره كار. ديشب كوچولوم را برديم دكتر و دكتر گفت يكمي گلوش قرمز شده  و براش شربت نوشت . تو مطب دكتر هم با دكتر اونقدر خنديد . ولي شب دوباره به سرفه افتاده بود. بيني هاي كوچولوش هم كيپ شده بود و نمي تونست شیر   بخوه.

 مانی کوچولو امروز یه حرکت تازه یاد گرفت  ... اون تونست خودش رو بغلتونه   و کلی برای کار خودش هم ذوق کرد  ، هم تعجب   ... من و بابایی هم از ذوق نی نی عزیزمون ذوق زده شده بودیم  

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٩ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

ماني كوچولو امروز 4 ماهش شده . با پدر مهربون  رفتيم واكسنشو بزنيم، عسلكم تا خانمه قطرشو داد، اول لباشو جمع كرد  ولي بعد به من و پدرجون خنديد . بعد نوبته آمپول شد، من رومو كردم اونطرف و پدرجون شلوارشو درآورد. فينگيلي فكر كرد مي خوايم لختش كنيم ، ذوق كرد ولي در همون لحظه خانمه آمپولو زد توي روناي قشنگش و يكدفعه گريه كرد ولي زود آروم شد و خنديد . خانم دكتره اونقدر تعجب كرده بود كه عجب بچه خوش اخلاقيه .

مامان جون شهلا و آقاجون   رفتند مسافرت و من مجبور شدم ني ني كوچولو را ببرم اداره . سر كار تمومه خاله ها (بنفشه -ريحانه -الهام -اعظم -فهيمه   و ....) باهاش بازي كردن و ذوقشا كردن  ولي بچم چون درد داشت زياد سرحال نبود و نمي خنديد . ولي خوب تو همون حال هم ميزم را به هم زد و نزديك بود كي برد را بشكنه .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٩ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

ماني كوچولو 3 ماهه است و بايد برم سره كار . چه كنم . اين چند وقته بدجوري بهش عادت كردم ولي ديگه چه می شه کرد. صبحا پدرجون منو مي رسونه به اداره و بعد فيگيلي رو مي رسونه خونه مامانم و از اينجا تا خونه مامانم بايد باهاش حرفه بزنه و انگشتشا توي دستش بگيره تا ساكت بمونه .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٩ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

من مامان صفا هستم ... یه نی نی گل پسر کوچولو  به اسم مانی دارم که روز ۲۴ اردیبهشت سال ۸۵ ساعت ۱:۳۰ بعد از ظهر بعد از کلی اضطراب و گریه که منو پدرجونش  داشتیم ٬ توی بیمارستان سپاهان اصفهان چشمهای خوشگلش رو به روی زندگی ما باز کرد و با اومدنش یه معنای تازه به وجود ما داد ...من  میخوام از این به بعد خاطره های دوست داشتنی عسل زندگیمون رو بنویسم ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٦ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |