Lilypie Fifth Birthday tickers


ماني فسقلي

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۳٠ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام دوستای خوبم

دو،سه روزه که مانی  کوچولو سرماخورده و مریضه . شبها سرفه می کنه   و راه نفسش می گیره و نمی تونه شیر بخوره. خیلی مظلوم شده ولی باز می خنده  و داکی می کنه .

ضمنا دندونای بالاییش هم داره در میاد و به همین خاطر سیل هممون را برده .

خدایا هیچ کوچولویی را مریض نکن .

در حال کشتی گرفتن با آقای ‌‌‌باگز باني

وقتي با سختي آقا خرگوشه را شكست مي ده

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٢٩ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام به همه دوستای خوبم .

    باید از برخی از دوستان معذرت خواهی کنم  که نتونستند عکسها رو ببینند . فکر کنم اشکال از کار من بوده که حجمه عکس رو زیاد پائین نیاوردم. انشاالله تو عکسای بعدی جبران می شه .

    مانی چند وقته که خیلی کارای بامزه می کنه   و دیگه برای خودش آدم بزرگ شده. بای بای کردنو یاد گرفته  . حتی پشته تلفن که بهش بگیم خداحافظ و بای بای دستشو تکون می ده. اینقدر ناقلاست که هر چی بهش بگیم بگو مامان و یا دد یا آقا .... نمی گه ولی وقتی حسابی مثلا تشنه اش بشه می گه آبو یا اگه شیر بخواد می گه مامان و به وقت حرف می زنه و این یک مورد رو به پدرش رفته که زیاد اهل حرف زدن نیست. ولی همیشه می خنده . یک کاری که یاد گرفته زبون در آوردنه و نمی دونه باید کی دربیاره و به خاطره همین بیشتر مواقع نوکه زبونش به صورت کج بیرونه .

    همیشه تا از سره کار میومدم خونه مانی تا منو می دید از تو بغله پدر و مادرم فوری جیغی می کشید و می پرید توی بغله من  و سرشو می گذاشت رو شونم و هی با دستش می زد پشته کتفم . ولی چند روزه تا میرم خونه،‌ منو که می بینه می خنده و شاد می شه  ولی به همون کار قبلیش ادامه می ده و یا از بغله مامانم پائین نمی یاد و فقط به وقت شیر خوردن میاد تو بغلم.

   همش دلش می خواد بره لای مبلها و زیر میز ناهارخوری و ... دالی بازی کنه . عاشقه اینه که مهمون بیاد خونمون و از هیچکسی غریبی نمی کنه و پابه پای مهمونها تا ساعت ۱ یا ۲ می شینه . اگه یک وقتی جایی جعبه دستمال کاغذی رو ببینه ، اول همشو در میاره و تکه تکه می کنه و در یک عملیات سریع همشو می کنه تو دهنش. برنامه ای داریم از دسته این خوردن اشیاء توسط مانی.

   چند وقت پیش بردمش دکتر و گفتم که شب تا صبح چه خواب و چه بیدار دلش می خواد شیر بخوره (ضمن اینکه من صبح ها با چشمانی پف آلود و مملو از خواب می رم سره کار)   و اصلا سیره ولی می خواد بازم شیر بخوره. دکتر هم گفتن عادت کرده و چند شب بهش شربت دیفن هیدرامین بده و آرامش بخشه و می خوابه و در ضمن عوارضی نداره برای بچه، ولی من نمی دادم بهش چون می گفتم آخرش دارو است و بچه گناه داره. تا اینکه پریشب چند تا از دوستامون اومدن خونمون و من به خاطره اینکه این شیطونک بخوابه یک قاشق چایخوری بهش دادم،‌ولی ....  تا ساعته ۲ بیدار موند و با من ۵/۲ خوابش برد. اینم از ضد داروی خواب آور ما.

    آقای همسر عزیز هم  دو روزه شدیدسرماخورده  و مانی رو نمی تونه بغل کنه. انشاالله که زودتر خوب بشه که خیلی بده مرده خونه مریض بشه.

           راستی این عکس رو ببینید. خیلی برام جالب بود. چیزی در حدود ۱۵ سال این همه پیشرفت. (اشاره به متروی اصفهان که چند سالی است ..... که دارن می سازن و هنوز ساخته نشده)

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٢۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط مامان صفا نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

پدرجون: کلاغه میگه .......................    مانی: قار قار

پدرجون: مانی میاد سره کار.................. مامان صفا: نه حالا زوده . حالا زوده

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٤ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام سلام . خوبین. من اومدم یواشکی مامانی  .

اینقدر اتفاق برام افتاده این چند روز که نتونستم بیام و از خودم بگم . اولیش این بود که یکروز با مامان و پدرجون رفتیم یک جایی که خیلی قشنگ بود  و یک عالمه از دوستای پدرجون هم اومده بودند و خیلی همه با هم می خندیدند و چند تا از آدمای اوجا از من خیلی عکس می گرفتن و منم فقط نگاهشون می کردم  و هر چی مامان می گفت که بخندم و قلقلکم می داد من نخندیدم .(آخه نباید برای همه بخندم که). بعدش هم یک آقا پسری اونجا بود که اسمش صدرا بود و اون اصلا با من بازی نکرد و می یومد کالسکه منو می برد این طرف و اونطرف ولی اصلا باهام بازی نکرد. 

اتفاق بعدی این بود که یکروز که همه مردم گریه و زاری می کردند و می گفتند که روز شهادت امام حسینه. ما رفتیم خونه مامان جون و آقاجون و اونجا آش نذری می پختن و عمه مهوش هم دور از چشم مامانی یک کمی با انگشتش به من آش داد و چقدر خوشمزه بود . تازه اون روز خرما هم کمی خوردم. سیب زمینی خورش نذری رو هم خوردم و روز جهانی بخور بخور بود  .

بعد براتون بگم که من خیلی دلم می خواد رانندگی کنم ولی پدرجون دعوام می کنه  و نمی ذاره که من پشت فرمون بشینم و هر وقت سواره ماشین می شیم  من همش می خوام برم تو بغله پدرجون و رانندگی کنم و مامان صفا منو سفت می گیره و نمی دونم چیکار کنم . فکر کنم مجبورم می کنن که یکروز کلید رو بردارم و خودم برم سوار ماشین بشم و .....

راستی تا حالا کنترل تلویزیون و ... را خوردین. خیلی خوشمزه است .

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |

سلام به دوستای خوبم. 

    از اول بگم که روز چهارشنبه با والدین رفتیم دکتر . آقای دکتر هم مثله همیشه کلی مامانم رو تشویق کرد و رشدم رو تحسین کرد . کلی هم با خانم پرستار داکی بازی کردم و براشون خندیدم .

    روز جمعه هم همسایمون که دوسته مامان صفا می شن اومدن خونمون و من فهمیدم که خانمه یک نی نی پسر داره  که از فروردین که به دنیا میاد می تونم باهاش بازی کنم ... همون روز عصر مامان با مامان جون تلفنی صحبت کردن و بعد هم زدند زیره گریه  و فهمیدیم که مامان جون با روغن داغ دستشون رو سوزاندن و رفته بودن بیمارستان   و به‌خاطره این اتفاق مامان صفا دو روز مرخصی گرفتن  و با هم تو خونه موندیم. صبح تا ساعته ۹ خواب بودیم  و بعد بیدار می شدیم و کلی با هم بازی می کردیم .

  تازگیا هم یک دردی رو توی لثه های بالاییم حس می کنم و مامان صفا می گن می خوای دندون در بیاری ولی اصلا نمی گذاره که من گازش بگیرم تا یک کمی درده دندونم آروم بشه .

    من خیلی دوست دارم راه برم و بدوم ولی نمی تونم و فقط می تونم دستمو بگیرم به کنار مبل و کمی حرکت کنم.  کسی می تونه به من کمک کنه که بتونم زودتر راه برم و به همه جای خونه سرک بکشم و از همه چیز سر در بیارم ؟؟؟؟؟

لطفا برین کنار که من دارم میام. چه خیابونای شلوغی

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۳ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط مامان صفا نظرات () |